دربارهی سنگام (5)*

آرش بنداریان‌زاده


arash_b_z@yahoo.com
۱۳۸۲/۳/۲۰

سه‌شنبه ۱۰ جون 2003


"
سنگام" داستانی ساده و روان است، به همان سادگی قصه‌ی فیلم‌هندی‌هایی از این دست که درون‌مایه‌شان، ساده‌اندیشانه‌ترین تلقی از "عشق" است. این‌‌بار اما نویسنده‌ای که دست‌کم توصیف‌های قوی و جمله‌پردازی‌های منسجم‌اش نشان می‌دهد دستی در نوشتن دارد، تلاش کرده است با شگردهایی نو از یکی از همین فیلمنامه‌ها، داستان کوتاهی دربیاورد که به گمان من، ناکام مانده است. می‌گویم چرا.

یک‌بار پیش از این هم نوشته بودم که سادگی همیشه هم دلیل زیبایی نیست. روایت ساده‌ای از این دست، باید اما چیز مهم‌تری پشت‌اش پنهان باشد؛ "چرایی"ی نزدیک شدن راوی به مرد مرده، و همزمان دور شدن بیوه‌اش از او، که‌این‌جا درنیامده است، گرچه تصاویر، و گفتگوها پشت هم شکل می‌گیرند و هرکدام سرنخی می‌دهند. با این‌همه تنها چیزی که پررنگ می‌نماید گذشت زمان است که انگار شالیا را از سان‌جی دور می‌کند، اما یک عکس، یک جواهر یا یک رنگ کافی نیست تا به علاقه‌ی روزافزون راوی به سان‌جی اعتبار دهد. بار هم می‌گویم چرا.

ایراد از شخصیت‌پردازی است. از راوی چیزی نمی‌دانیم. چرا از رنگ بنفش خوشش می‌آید؟ چرا در اتاقش عکسی نیست؟ و چرا هیچ کدام از آن گردنبندها را نمی‌خواهد؟ داستان می‌خواهد به همه‌ی‌ این‌ها از زاویه‌ی رابطه‌ی راوی و سان‌جی نزدیک شود در حالی که ‌این‌ها زوایای دیگری از شخصیت راوی هستند که اگر به‌شان پرداخته می‌شد به خود این‌رابطه‌ی ویژه، جان می‌دادند. البته در مورد شالیا که شخصیت‌ای فرعی است شاید چنین پرداخت دقیقی نیاز نباشد اما زمانی که قرار است او هم بخشی از این رابطه‌ی جدید را معنا کند، باید باز هم چیزهای بیشتری از رابطه‌ی قدیمش با سان‌جی بدانیم. بدتر از آن دیگر "كتی، ساندرا، مایك" از یک سو و "فریده، سارا و سهیلا" از سویی دیگر، که هیچ کارکردی در داستان ندارند و انگار دکور هستند. داستان را به سادگی می‌شود بدون آن‌ها نوشت. می‌گویم دکور اما حتی به کار تزیین داستان هم نیامده‌اند. لیوان‌های شراب‌خوری کریستال بهتر در‌آمده‌اند!

سان‌جی ‌اما از جنسی دیگر است. شخصیت محوری داستان؛ نیست و هست و از این بابت من را به یاد آن "دوست" در داستان "داوری"ی کافکا انداخت. سایه‌ی حضور او مدام سنگین‌تر می‌شود تا انتهای داستان که به اوج می‌رسد انگار در میان آن گل‌های صورتی که راوی را در آغوش می‌گیرند. آیا راوی نیز تا سالی دیگر، این شب را از یاد خواهد برد؟ پاسخ هرچه باشد، این‌جا خانم مزارعی دستش را خوب بازی کرده است.
تو چند خط اول جایی نوشته‌ام "شگردهای نو" و شاید هم اولش به نظر برسد که تکنیک داستا‌ن‌نویسی به شیوه‌ی خاطره‌نویسی یا دفترچه‌ی یاداشت‌های روزانه، نو که نیست هیچ، کهنه و از مدافتاده هم هست. این درست و البته مقصود من از این عبارت، کنارگذاشتن قرارهای داستان کوتاه است. این‌جا داستان نه در زمانی کوتاه، که در مدتی بیش از یک سال رخ می‌دهد و تصاویر، نه متعلق به یک مکان که تصاویری از مکان‌های گوناگون هستند. این شگرد اما گمانم کارکرد مناسبی نداشته است. همه‌ی این داستان اگر همان شب مهمانی و در خانه‌ی سان‌جی روایت می‌شد، گیرم به همراه چندتایی فلاش‌بک، ماهیت داستان تغییری نمی‌کرد و نیازی هم نبود نویسنده "كشك بادمجان و ماست خیار" سفارش بدهد. راستی هم، این همه گشت‌وگذار در زمان و مکان، چقدر ما را به آدم‌های داستان نزدیک کرده است؟

"سنگام" البته ساختار نگارشی مناسبی دارد و زبان در آن به خوبی به کار رفته است، جز دو مورد کلمات "تین‌ایجری" و "ویک‌اند" که نه به فضاسازی یا شخصیت‌پردازی کمک کرده‌اند و نه با بقیه‌ی متن جور درمی‌آیند، و مگر"نوجوانی" و "تعطیلات آخر هفته" چه ‌اشکالی دارند؟

و سرآخر این‌که... همین یك بار "سنگام" برای هر دویمان كافی است، بگذار در "داستان"های بعدی تجربیات دیگری داشته باشیم!

* برگرفته از: آرشیو سایت بنیاد گلشیری

بالای صفحه

2005 by Maliheh Tirehgol. 
To Editor: ghorfeh@mtirehgol.com For Technical Support: techsup@mtirehgol.com
This page was last updated on 09/16/2016 .