دربارهی سنگام (1)*

الف. آذر

داستان سنگام ممكن است ساده به نظر بیاید... شاید همان چیزی كه باب میل بعضی‌ها نباشد!... و اصلا هدفشان از پیچیده (پیچیده‌گی‌ای ظاهری و تصنعی. نه عمیق و مفهومش) نوشتن این باشد كه آری ساده ننویسند كه مبادا چنین برداشت شود كه ساده می‌اندیشند! سنگام در عین سادگی، پیچیدگیی عجیبی دارد... در طول خواندن آن (و چه روان هم خوانده می‌شود من در طول خواندنش احساس می‌كردم در حال قایق‌سواری بر روی رودخانه هستم و مدام و پیوسته با جریان آب به جلو می‌روم....) مدام اندیشه‌های مختلفی به ذهنت می‌آیند. در عین خواندنش علاوه بر حركت چشمها ذهن هم به حركت در می‌آید و این تحرك و پویایی تا پایان داستان لحظه‌ای نمی‌ایستد... داستان زنده است. جان‌دار است. پویاست. و لذت خاصی هم میبخشد وقتی كه علاوه بر واداشتنت به تفکر، تو را با خیلی چیز‌ها آشنا می‌كند. از آداب و رسوم یك قوم گرفته تا فرهنگ و حتا نوع غذایشان...

سان‌جی با این كه چهار سال قبل مرده و در داستان نقش فیزیكی ندارد، اما عملاٌ در داستان وجود دارد. یكی از شخصیتهای محوری، و حتا به تعبیری، شخصیت محوریی داستان است. و حضورش در همه جای داستان دیده و احساس می‌شود.... روح سان‌جی در سرتاسر داستان دمیده و اصلا داستان، داستان اوست....
سان‌جی مرده است اما همانطور که ما او را میبینیم و با او حرف میزنیم و میخندیم،  می‌بیند، می‌خندد و حرف می‌زند.

با آمدن راج، شالپا كم كم از سان‌جی دور می‌شود اما هر چه او دورتر می‌شود راوی به سان‌جی نزدیك‌تر می‌شود تا كم كم عشقی بین او و سان‌جی شکل میگیرد. و این رویداد آن چنان آرام و ظریف اتفاق می‌افتد كه متوجه نمی‌شویم كی چنین شد. و روای به تدریج آن می‌شود كه سان‌جی می‌خواهد، و دوست داشته؛ یعنی همانمیشود كه شالپا قبلا بود... حتا این تغییر در ظاهر او نیز دیده می‌شود... در لباس پوشیدن و گردنبند مروارید كبودی كه سان‌جی روز تولد شالپا به او داده بود و راوی حالا نمونهی آن را نمی‌پسندد، خود همان گردنبند را می‌خواهد... گردنبندی كه هدیه سان‌جی بوده... و می‌گوید كه هدیه است. از یك دوست....

 استفاده از كت و دامن بنفش رنگی كه  رنگش مورد علاقه سان‌جی بوده و خوردن جوجه‌كباب از همان‌هایی كه سان‌جی دوست داشته. سان‌جی هم گویی به زن دل بسته. تعقیب نگاه و خنده هایش،همه گویای این امر است. حتا انگار خود سان‌جی، شالپا را وادار كرده كه تمام عكسهایش را با خود بیاورد. انگار می‌خواهد در همه جا و در همهی زمانها كنار زن(راوی) بماند.

انتخاب نویسنده از بین فرهنگهای مشرق زمین، آنهم هند، و البته بوداییش، بهترین انتخاب برای چنین عشق و داستانی بوده.... اعتقاد به تناسخ و زندگی‌های متعدد بعد از مرگ و بازگشت به زمین در قالب انسانی دیگر، ما را برای باورپذیری چنین رابطه‌ای آماده می‌كند... و این گفتهی سان‌جی كه از زبان شالپا بیان می‌شود: بگذار آدمهای دیگر را هم امتحان كنیم.... و انگار این سان‌جی است كه شالپا را پس می‌زند نه او سان‌جی را....

داستان زیبا، روان، ساده و گرم است. و در عین حال بسیار عمیق... چرا كه با یك باور سر وُ كار دارد....
اما ای كاش كمی ‌بیشتر به شخصیت راوی توجه می‌شد. ما او را زیاد نمی‌شناسیم. آنقدر كه با شالپا آشنا می‌شویم، او را (راوی) نمی‌شناسیم... و این باعث می‌شود که عشق در حال شكل‌گیری ناقص جلوه كند. از بابت سان‌جی خیالمان راحت است او بسیار ملموس است... شالپا هم به خوبی دیده می‌شود. اما راوی برایمان مجهول می‌ماند. ما چیزی از دنیای او نمی‌دانیم... و اینكه كیست؟ و چرا به ‌اینجا آمده؟ به نظرم بهتر بود كمی‌ به تفكرات و خصوصاٌ تنهاییی راوی بیشتر توجه می‌شد كه این عشق را زیباتر و باشكوه‌تر جلوه می‌داد....به نظرم خمیرمایه داستان باید كمی ‌ورز داده شود. داستان می‌تواند بسیار بهتر و تاثیرگذار‌تر از این هم بشود... پایان داستان زیباست. زن نه تنها به خانه سان‌جی، كه به خصوصی‌ترین مكان، یعنی اتاق خواب او هم می‌رود و همهی ‌اینها طوری ‌اتفاق می‌افتند كه انگار او تنها نیست... سان‌جی در همهی لحظات داستان جاریست. از سویی دیگر تمام جملات حساب شده و در جای مناسب خود قرار گرفته. ایجاز لازم در داستان كوتاه به خوبی در این داستان رعایت شده. تقریباٌ همهی جملات كلیدی هستند و باری را در داستان به دوش می‌كشند. كمتر جمله‌ای را می‌بینیم كه وجودش زائد و بود و نبودش در روند داستان بی‌تاثیر باشد. جمله‌ای كه ‌اینجا خواندیم، یا خبری كه جای دیگر میآید، كمی ‌بعد، كلید حل مسئله‌ای می‌شود، و لزوم خود را آشکار میکند. و چه زیباست قرار دادن این پازل‌ها، چه احساس خوبی به خواننده برای این كشف دست می‌دهد!

داستان را دو بارخواندم. اما با میل. با رغبتی كه هرگز در چند باره‌خوانیی داستانهای قبلیی كارگاه در وجودم نبود. نام اثر با نام فیلمی‌ كه دختر از آن خاطره دارد [سنگام[ یك جور تكرار داستان همان فیلم است اما این بار در واقعیت. .سان‌جی از همان سطرهای اول حضور خود را ابتدا به صورت سایه‌ای كم‌رنگ نشان می‌دهد كه با پیشروی داستان این سایه كم كم جان می‌گیرد طوری كه در پایان داستان در همه جا و پررنگ‌تر از بقیه حضورش دیده می‌شود. اما داستان طوریست كه بهراحتی می‌شود در یك برنامهی شبانه رادیویی، یا در یک جمع، یک جا خوانده شود.

گفتوگو در داستان نقش كمرنگی دارد و اگر هم دیده شود، به این صورت است كه همه از زبان راوی بیان می‌شود. انگار راوی كنارمان نشسته و دارد تمام داستان را مثل یك اتفاق و خاطره تعریف می‌كند. و این باعث می‌شود ماجرا تا حدودی از قالب داستانی بودنش خارج شود، و خصوصیات منحصر به فرد یك داستان را --كه آن را از گزارش وخاطره‌نویسی متمایز می‌كند-- نقض كند. قسمت اول پیش‌آگاهی و مقدمه است دربارهی ورود سان‌جی در دنیای زن و آشنایی با سان‌جی و بعد كم كم تحول صورت می‌گیرد.
انگار روح سان‌جی از خیلی قبل‌تر در داستان حضور دارد و اوست كه حوادث را پیش می‌برد، اوست كه باعث می‌شود شالپا به آن اداره بیاید و اوست كه باعث می‌شود راوی از بین آن همه زن با شالپا صمیمی ‌شود... (دختری كه شبیه به هندی‌هاست)... و اوست كه راج را سر راه شالپا قرار می‌دهد. انگار همه چیز از قبل برنامه‌ریزی شده است تا زن را در پایان داستان با چنین واكنشی وادارد. مستی از عشق؟

برای آشناییی خواننده با فرهنگ هند اطلاعاتی هم دربارهی فرهنگ هند در بطن داستان آمده، مثل آداب و رسوم تا نوع غذا، كه این اطلاع‌رسانی در قالب داستان یا رمان می‌تواند بسیار خطرناك باشد. چون مقولهی داستان با مقولهی تصویر فرق دارد. همان قدر كه در یك فیلم رفتن به ضمیر و ذهن شخصیت‌ها دشوار است، به تصویر كشیدن هم در داستان سخت و دشوار است... و ممكن است به كل اثر لطمه بزند. اما سبك و شیوهی نوشتاریی سنگام تا حد زیادی از عهده این كار بر آمده. زن به شالپا توصیه می‌كند عمرت را با یاد یك مرده هدر نده، اما از سوی دیگر خود دل به مردی بسته كه دیگر وجود ندارد. آیا این دوگانگی از روی حسادت به رقیب است یا نمی‌داند كه خود دارد گرفتار می‌شود؟ شاید او هم مثل همان شخصیت دختر فیلم سنگام است كه نقشی در انتخاب عاشق خود ندارد. انگار راوی متوجه این تحول نمی‌شود یا حداقل صادقانه نمی‌نویسد. اما چون انسانها حداقل در نوشتن خاطرات خود صادقند، پس باید این عشق و تحول ناخودآگاه باشد...
شالپا نیز گردنبندی را كه زمانی آنقدر دوست داشت به دختر امانت می‌دهد و حتا فراموش می‌كند كه آن را به او داده... میبینیم که همهی شخصیتهای داستان در حال تغییر و تحول هستند، وركود و ایستایی در آن جایی ندارد. داستان، كاملا زنده و پویاست.

* برگرفته از: آرشیو سایت بنیاد گلشیری

بالای صفحه

2005 by Maliheh Tirehgol. 
To Editor: ghorfeh@mtirehgol.com For Technical Support: techsup@mtirehgol.com
This page was last updated on 09/16/2016 .