غرفهی آخر

گفتوگوی ادبيات و فرهنگ با مليحه تيره گل

پرسشگر: مرجان آريا

1- ادبيات و فرهنگ:  ضمن سپاس از شما به خاطر پذيرفتن اين گفتوگو. مليحه تيره گل را با چه عنوانی بايد شناخت؟ منتقد؟ نويسنده؟ پژوهشگر؟ ....

ملیحه تیره گل:  پیش از هر سخنی، از شما و از جناب میرزاآقا عسگری (مانی) تشکرمیکنم، که برای این مصاحبه و برای تنظیم مطالب دیگر این شمارهی ادبیات و فرهنگ همت، وقت، و نیرو به خرج گذاشتهاید. همچنین، جا دارد که از جناب عزیز عطائی نیز تشکر کنم که تایپ و تنظیم مقالاتی را که قبلاً دربارهی کتـاب من نوشتـه شـده بود و در مجموعـهی حاضر (ادبیات و فرهنگ) تجدید چاپ میشود، به عهده گرفت.

اما در جواب پرسش شما، که اندکی هم غافلگیرکننده است، میتوانم بگویم که کتابهای اندیشه در شعر اسماعیل خوئی و خاستگاه اجتماعیی آن و مقدمهای بر ادبیات فارسی در تبعید در مقولههای کلیی پژوهش و نقد میگنجند، و نقدهائی هم که دربارهی شعر یا داستان نوشتهام، نگاهی انتقادی و رویکردی پرسشگرانه  را در زیرساخت خود نشان میدهند. میبینید که در این زمینهها به ارزشهای کار خودم واقفم. بنا بر این، تا جائی که معنای لغوی مطرح است، در مفهوم واژگان منتقد و پژوهشگر جا میگیرم. با این همه، به دور از آن عادت فرهنگیی مخرب، یعنی شکسته نفسی، و در ستیز با عادت مخرب موجآفرینی دربارهی خود، دوست ندارم خودم، خودم را منتقد یا پژوهشگر معرفی کنم.  فکر میکنم دادنِ این گونه عنوانها به یک نویسنده، از سوی خوانندگانِ کارشناس اعتبار دارد، نه از سوی خود او. اما، از آن رو که من مینویسم،  و افتخار عضویت در کانون نویسندگان ایران در تبعید را دارم، میشود مرا با عنوان گرامیی نویسنده شناسائی کرد؛ و تعیینِ زیرعنوان را ــ اگر لازم آید ــ به عهدهی کارشناسان، یا به قول نیمایوشیج، به عهدهی غربال به دستی که از پس کاروان میآید، یعنی به تاریخ، سپرد.

2- ادبيات و فرهنگ:   شما در سال 1998 کتابی در آمريکا (به فارسی ) منتشر کرده ايد به نام مقدمهای بر ادبيات فارسی در تبعيد، که بررسیی آثار فارسی در تبعيد را از سال 1357 تا سال 1375 در بر می گيرد. و گفتوگوی ما، عمدتاً، بر محتوای اين کتاب متمرکز خواهد بود. در همين ارتباط بد نيست از شما خواهش کنيم تعريفی -هرچند نسبی- از ژانر ادبيات در تبعيد به دست بدهيد؛ تعريفی که  دوست داريم کلی نباشد.

ملیحه تیره گل:  نمیدانم منظورتان از تعریف چیست؟ اگر به مفهوم فلسفیی این واژه نظر داشته باشیم، بدون تردید پاسخ من کلی خواهد بود. زیرا که در سنت ارسطوئی، تعریف، جوهر هر چیز را نمایندگی میکند، و با این که تعریفِ تعریف دردرازنای زمان، از دیدگاههای مختلف، مختصات متفاوتی را بر خود پذیرفته، هنوز هم همان اصل و مبنای ارسطوئی را حفظ کرده است. منتها در علوم انسانی، که هر یک با شاخههای متعدد با هم ارتباط دارند، به دست دادن تعریف، به ویژه در زمانهی ما، و به ویژه در یک گفتوگو، اگر غیرممکن نباشد، خالی از اشکال نیست. اما ما میتوانیم به توصیف فشردهای بپردازیم که پدیدهی مورد بحث را تا حدودی تبیین کند. مثلاً در بحث حاضر، در درجهی نخست باید مشخص کنیم که تبعیدی کیست، و بعد برسیم به ادبیات تبعید.  تا جائی که من اطلاع دارم، از ابتدای تاریخ مدون، تبعیدی  به کسی اطلاق میشد که به حکم حکومت کشور متبوع خود، رسماً نفیی بلد شده باشد. اما با ظهور و رشد علومی مانند روانشناسی، جامعهشناسی، مردمشناسی، و تحولات اجتماعی/ سیاسیی جهانی، چارچوب این شناسه هم ـــ مانند بسیاری دیگر از مناسبات انسانیــ  گسترده شد، و افزون بر محکومیت سیاسی یا گریز ناگزیر، شاخصههای روانشناختی و جامعهشناختی را هم دربرگرفت. تا جائی که حالا، نه تنها خودگریختگان از مرز و بوم مادری، بلکه به حاشیه راندهشدهها و منفصل ماندگانِ درون یک جامعه را هم تبعیدی میخوانند. چرا که از این چشمانداز، مفهوم تبعید به شرایط روانشناختیای نظر دارد که در اثر غلبهی حکومت توتالیتر، هم به صورت فردی و هم به صورت جمعی، در یک جامعه تجربه میشود. بازتاب این تجربه در ادبیات ــ چه در درون مرزهای آن کشور و چه در بیرون ــ مهمترین شاخصهی ادبیات تبعید آن کشور است. این دیدگاه، با ماهیت تاریخیی تبعید چندان سر و کاری ندارد. بلکه پاسخ ادبی به تجربهی تبعید را ملاک قرار میدهد.

و از آن جا که من در کار نوشتن، عنان قلم را به دست اثر مورد بررسی میسپارم، ماهیت کلیی آثار آن ده ــ پانزده سال نخست، خودش همین دیدگاه را برگزید، زیرا که این آثار در کلیت خود، به معنای واقعی، پاسخی ادبی به تجربهی تبعید است. به عبارت دیگر، صدای اعتراض و مقاومت، خشم و خروش، حسرت و غبن، هراس و نفی که ــ نه به صورت همهمهای گنگ، بلکه با صداهائی آشکارا قابل شناسائی ـ از ادبیات فارسیی برونمرزی به گوش فلک میرسید، یک پاسخ است. البته باید بیدرنگ به این نکته اشاره کنم که بسیاری از عواطف یادشـده، با وجود سانسور، در آثار درونمرزیی آن سالها نیز قابل ردیابی هستند. اما آن چه که در طی این سالها قلم فارسی را به دو ژانر درونمرزی و برونمرزی (تبعید) تقسیم کرده، تفاوت در برخی از انگیزههای آن عواطف است. نویسندهی مستقل درونمرزی هم به وضع موجود اعتراض دارد و از پیش آمدن آن خشمگین است؛ از اشتباه سیاسیی خود و نیز از نبودن آزادی در حسرت است؛  به ضرب و زور سـانسور از کلیت جامعهی خود منفصل مانده است؛ از تفتیش هراس دارد، و مفتش را (تا جائی که دستش برسد) نفی میکند. با این همه، پا بر خاک خود دارد، در درون فرهنگ و زبان خود نفس میکشد و در درون همین فرهنگ، گرچه نه به صورت گسترده، اما هنوز مخاطب دارد؛ با همهی پدیدههای فیزیکیی محیط زیستش آشناست؛ و از همه فراتر، زخمهای روانیی انفصال و گریز از ایران را که از تلخترین تجربههای نویسندهی تبعیدی است ــ تجربه نکرده است.

بنا بر این ماهیت، عبارت ادبیات فارسی در تبعید شد عنوان کتاب من. و بر اساس این عنوان، ادبیات فارسی در تبعید، به آثاری اطلاق شد که توسط نویسندگان ایرانیی مقیم برونمرزهای ایران، به زبان فارسی تولید شده بودند، و در برون مرزهای ایران هم به چاپ رسیده بودند.  در این جا ــ گرچه سخن به درازا میکشد ــ لازم است به این نکتهی مهم اشاره کنم که ماهیت آثار ادبیی فارسی در برونمرزهای ایران در ده ــ دوازده سال اخیر، به سبب تحول چشمگیرش، به آن چه که در امریکا با عنـوان ژانـر ادبیات مهاجرت شنـاسـائی میشود، نزدیکتر شده است. زیرا که در بـرخی از آثار این دوره، عـواطف بحرانزدهی پیشین، تلطیف شـده و به عمق اثر رانده شدهاند، و در برخی دیگر، ضمن نمایش دوفرهنگی، از آن عواطف اصلاً نشانهای یافت نمیشود. زیرا که اکنون، نسل دوم ــ که یا در برونمرزهای ایران به دنیا آمده، و یا در کودکی به همراه خانواده ایران را ترک کرده ــ نیز به ساحت قلم فارسی پیوسته است.

3- ادبيات و فرهنگ:  شاخه ای از ادبيات در تبعيد، نقد ادبیی آثار تبعيديان است . طی 25 سال گذشته، چه کسانی در اين رابطه فعال بوده اند، حوزه تاثيرگذاری شان چقدر بوده است؟

ملیحه تیره گل:  در پاسخ به این پرسش، میخواهم از ذکر نام کسانی که در حوزهی نقد ادبی تأثیرگذار بودهاند، طفره بروم، چون که پرداختن به نام افراد در یک گفتوگو (حتا کتبی)، همواره این خطر را دارد کـه پاسـخ، کلی و بـدون پشتوانهی تحلیلی ارائه شود؛ ضمن این که میترسم نام یا نامهائی از قلم بیافتد. درس مربوط به این ترس را پس از خواندن متن گفتوگویم با بررسیی کتاب آموختم، که در زمان نوشتن یکی از پاسخها، برخی از نامهای لازم به خاطرم نیامده بود. پس  به پرسش شما به این شکل پاسخ میدهم که: به سبب وجود فضای بحرانیی حاکم بر ذهنیت نویسندهی تبعیدی، که نشانههائی از آن را در پرسش پیشین مختصراً شرح دادم، اگر مقطع را 1360 بگیریم، ادبیات پنج-شش سال نخست تبعید فرصت نداشت که به طور جدی و پیگیر به خود نگاه کند. هر چه بود، یکسره نقد سیاسی- فرهنگی بود، آن هم بیشتر با کیفیتی شتابزده و با دیدی اکثراً یک طرفه، که به جان شعر و داستان تبعید هم نشسته بود. البته، در طول این سالها، نویسندگان زیادی در رابطه با ادبیات فارسی و فرهنگ ایرانی قلم زدند، که به شکلهای مقاله، متن سخنرانی، یا پیشگفتار کتاب، به چاپ رسید. اما از نقد ادبی، به صورت کاربردی، که یک اثر معین را با ابزار مربوط به یکی از گونههای نقد ادبی بازبینی کرده باشد، یا یک موضوع خاص در فلسفهی ادبیات را به لحاظ نظری کاویده باشد،  تا جائی که من میدانم، خبری نبود.

یکی از نخستین کارهائی که در زمینهی نقد شعر، البته با گرانیگاه نظری، خواندم، پیشگفتار کتاب شاعران مهاجر، مهاجران شاعر بود. افزون بر تأثیر و اهمیتی که گردآوریی آن شعرها ــ  در آن سالهای پراکندگی و بیخبریی نویسندگان از یکدیگر و از مخاطبان عام ــ داشت ، پیشگفتار گستردهی آن، شاخصههای مشترک شعرهای گروهی از شاعران شناخته شده و نوآمده، و زمینههای عاطفی/اجتماعیی تولید آنها را برشمرد و جمعبندی کرد، که برای من بالشخصه بسیار گرانبها و راهگشا بود. حدوداً از نیمهی دوم دههی 60 خورشیدی هم، نشریاتی مانند الفبا، دبیره، اندیشهی آزاد، چشمانداز، نامهی کانون نویسندگان درتبعید، فصل کتاب، پویشگران، کبود، افسانه، نیمهی دیگر، بررسیی کتاب، آرش، سیمرغ، جُنگ، گپ، ایرانشهر، ایران نامه، ایرانشناسی، و بسیاری دیگر، پدید آمدند که هم طرح تئوریهای ادبی را در آنها میبینیم و هم نقد ادبیی کاربردی را.  به عنوان مثال از نخستینها، میتوان به نقد کتاب پس از خاموشی  (نخستین مجموعهی شعر مجید نفیسی در تبعید)، که در شمارهی شش نشریهی اندیشهی آزاد (1366) به چاپ رسید، اشاره کرد، و همچنین به نقد کتاب سووشون (رمان سیمین دانشور)، در شمارهی هشتم نشریهی نیمهی دیگر (1367)؛ که به زیور سه نقد دیگر از داستانهای دانشور نیز، آراسته است.  تا این که نقدهای فرهیختهی بعدی، یکی پس از دیگری ــ چه در ساحت نظری و چه در ساحت عملی ــ به چاپ رسیدند؛  که از یکدیگر آموختند و به یکدیگر جان بخشیدند.

4- ادبيات و فرهنگ: داستان نويسی و شعر برونمرزیی ما دچار تحولاتی در محتوا و زبان و فرم خود شده، آيا نقد ادبی در برونمرز هم اين تحولات را تجربه کرده؟ مثلا در چه زمينه هائی دستخوش تغيير بوده؟

ملیحه تیره گل: عناصری را که برای داستاننویسی و شعر متحول کنونی برشمردید، در حوزهی نقد ادبی (از هر گونهای که باشد) عناصر معیاری و تعیین کنندهای نیستند.  در همهی شاخههای نقد ادبی، دانش ادبی، شناخت تئوریها و استفادهی ابزاری از آنها (نه بازگفتهای انتزاعی از خود تئوری)، روششناسی، و وذهنیت رها از دگماتیسم، از عناصر عمده  به حساب میآیند. از این گذشته، برای شناسائیی مراحل تحول و کیفیتهای رشد در نقد برونمرزیی کنونی، ابتدا نیازمندیم که گونههای نقد ادبی را شناسائی کنیم. بعد باید کاربرد شاخصههای هر گونه را، در نقد های پیش از تبعیـد، و نقـدهای دو دهـهی گذشتـه به مقـایسهای تحلیلی بگذاریم، تا به نتایجی نسبی دست یابیم. و میدانیم که در حال حاضر، ادبیات فارسی (درون مرزی و برون مرزی) از کمبود چنین پژوهشهائی در رنج است. با این همه، تحول رو به رشد نقد برونمرزی، آن چنان چشمگیر است، که حتا منِِ بیجرأت هم، با جرأت میتوانم بگویم که از نظر کیفی، از همتای درونمرزیی خود بسی پیشتر رفته است. چرا که:

 الف- کمترازگذشته و کمتر از نقدهای درون مرزی شیفتهی تئوری بافی است، و در عین حال، تئوریها را بیشتر و بهتر فهمیده، و قادر است تئوریی انتخابی را به عنوان محکی نامرئی در بازآفرینی و نقد متنِ به کار برد، مثل آن چه که در مقالههای چاپ شده در کتابهای در سوگ آبیی آبها و گمشده در فاصلهی دو اندوه اتفاق افتاده؛ و نیز، این نقد، اگر احساس لزوم کند، ابائی هم ندارد که متنی وابسته به یک تئوریی مشخص را معیارِ بررسیی آن  تئوری قرار دهد. مثل آن چه که در مقالهی کلاف پیچنده در گوی، نقدی بر مجموعه داستان بیژن بیجاری (قصههای مکرر)، چاپ شده در شمارهی17 نامهی کانون نویسندگان ایران در تبعید، انجام شده است.

 ب- از جمله شاخصههای ابتدائیی روششناختی، که در نقد ادبیی تبعید رعایت میشود، اعلام هدف، روش، و زاویهی دید فلسفیی نویسنده، به خواننده است، و همچنین، پیگیریی سیستماتیکِ آن زاویـهی دید تا رسیدن به هدف. به عبارت دیگر، اکنون  بسیاری از ما آموختهایم که با اعلام هدف، و مقید کردن خود به پیگیری تا رسیدن به آن، هم مسئولیتپذیریی خود را نشان دهیم، و هم خواننده را، به عنوان مخاطبی آگاه،  به حساب آوریم. درجهی بسامد این نوع متنها، چه به شکل کتاب و چه به شکل مقاله، آن قدر بالا است، که به دست دادن یک یا دو مثال، به نظرم از عدالت به دور است.

پ- رهائیاز دگماتیسم و تبعات مخرب آن، یکی دیگر از درخشندگیهای این نقد است. برخورد ایدِئولوژیک (از هر نوع آن)، به حداقل رسیده، و جای خود را به اندیشهی نسبیگرایانه سپرده است. در این مورد، منظورم دقیقاً حادثهای است که در نقد ادبی رخ داده است. و گرنه، خارج از این محدوده، ما هنوز هم با جدالهای قلمی و قلمهای جدلی روبهرو هستیم. و این شاید بدان معنا باشد که ما تازه، تمرین مدارا را شروع کردهایم، اما مداراگری هنوز در اندیشه و ادراک ما نهادینه نشده است.

ت- اما برشمردن طرفهگیهای نقد ادبی ، بدان معنا نیست که همهی متنهائی که زیر این عنوان نوشته میشـود، از این ویژگیها بـرخـوردار هستند. هنوز هـم زیـر عنوان نقد و بررسیی کتاب،  گاه به متنهائی برمیخوریم که نه در محدودهی نقد ادبی جا میگیرند و نه  در محدودهی معرفیی کتاب. از این روست که، تحول نقد ادبیی برون مرزی، و جلو افتادن آن از همتای درون مرزیی خود، فعلاً جنبهی کیفی دارد و نه جنبهی کمی.

5- ادبيات و فرهنگ: در بارهی درونمايههای کتاب ادبيات فارسی در تبعيد بيشتر بگوئيد. انگيزهی توليد اين کتاب چگونه بوجود آمد، چه راههائی را رفتيد و چگونه ؟ از نتيجه اش راضی هستيد؟

ملیحه تیره گل: درونمایههای این کتاب عمدتاً رسیدگی به بازتاب کلامیی همان عواطفی است که در مورد نویسندهی تبعیدی شرح دادم؛ یعنی زخمهای روانیی مربوط به حس دوپارگی و انگیزهها و تبعات آن. انگیزههای تولیـد این کتـاب را هم در گفتوگـو با بررسیی کتاب شرح دادهام. از شما اجـازه میخواهم که آنها را تکرار نکنم. در عوض، در این جا بیمناسبت نمیدانم که شما و خوانندگان ادبیات و فرهنگ را در یکی از تجربهی ذهنیی عمیقاً زندهی خودم سهیم کنم، که شاید بهتر از واژگان منتقد/ پژوهشگر مرا، و بهتر از هر توضیح کانکریت دیگر، این کتاب را بشناساند: در طول سالهائی که در محتوای کتاب مقدمهای بر... زندگی میکردم، کل ادبیات فارسی در تبعید، اسب سفید جوان و سرکشی بود در ذهنم، که با بندهای گران بسته شده بود؛ با هراس شیهه میکشید؛ با خشم بر زمین زندانش پا میکوبید؛ با کمجانترین نسیمِ امید، یال میافشاند؛ در تقلا و کشمکشی توانفرسا برای رهائی از بند، تن خود را زخمی میکرد؛ لحظهای در خون جوانش میتیپد؛  تا باز برخیزد و از سرگیرد. و با این افت و خیز خستگیناپذیر بود که کتاب مقدمهای بر... را نوشت.  این را هم بیافزایم که آن اسب هنوز زنده است. حالا، گرچه جای زخمها بر پیکرش دیده میشود، اما رها شده، و تاخت برداشته است. وفرزندان فراوانی دارد که دور و بَرَش میپلکند و قدر تاخت در دشتهای رهائی را میدانند.

اما، دربارهی بخش آخر پرسش شما: از این که با وجود درگیری با تنگناهای روانی و خانوادگی، که همزمان با نوشتن این کتاب برایم پیش آمده بود، و با وجود مشکل عذابآورِ کمبود منابع، و با وجود مشکل مالی برای چاپ، این کتاب بالأخره منتشر شد، خوشحال بودم و هنوز هم هستم. اما تا جائی که کل کتـاب بـه عنـوان یک اثـر مطرح است، بـدون هیـچ اغـراقی میگـویـم: نه! راضی نیستـم. اگر میخواستم نوشتن این کتاب را امروز شروع کنم، بیتردید این نمیشد که هست. چرا که مشکلات و نارسائیهائی را در این کتاب میبینم که از کمبود تجربهی من در کار تحقیق سرچشمه گرفتهاند. ( در گفت و گو با مجید روشنگر به یکی از این نارسائیها اشاره کردهام.) از این رو، فکر میکنم که رضایت، پایان راه رشد است، مقصد است. من خود را همیشه در راه میبینم، و مقصد، اگر هم برایم مطرح باشد، جائی است در آیندههای دوردستِ عمر من و نسل من.

6- ادبيات و فرهنگ:  قصد نداريد این کتاب را به روز کنيد؟

ملیحه تیره گل:  نه، اصلاً!  این کتاب، با همـهی زیبائیها و عیب و ایرادهای ممکنه، حالا برای خودش هستیی مستقلی دارد. جراحیی اصلاحی بر آفریدههای ناقص، همیشه هم نتیجهی مطلوبی به بار نمیآورد. از این گذشته، توان دقیق شدن به زخمهای آن پیکر مجروح  را دیگر در خود نمیبینم.  من حالا، با حالای آن سر و کار دارم.

7- ادبيات و فرهنگ:  پروژه ی ادبی خاصی را پيش رو داريد؟

ملیحه تیره گل: بله، جلد دوم کتاب مقدمهای بر ادبیات فارسی در تبعید را، که آثار منتشر شده بین سالهای  1370 تا1382 را در بر خواهد گرفت. در حال حاضر دارم یادداشتها و منابع ده- دوازده سال گذشته را مرور و دستهبندی میکنم. امیدوارم بتوانم با یاریی جامعهی ادبی، مدارک لازم را گردآوری کنم. تا این لحظه که با شما حرف میزنم بر این تصمیم هستم که اگر موفق به دستیابی به اکثریت قریب به کل آثار شعری، داستانی، و نقد ادبی نشوم، کتاب بعدیی من، جلد دوم مقدمهای بر... نخواهد بود، چیزی خواهد بود در حد گزینش از هر یک از این سه ژانر. چون آن وقت میتوانم بین آن چه خـواندهام و کتابش را در اختیار دارم، آثاری را برای نقد و بررسی برگزینم. تا آینده چه تصمیم تازهای برایم بیاورد.

8- ادبيات و فرهنگ:  چرا جامعهی ادبیی ايران در تبعيد، از کتاب مقدمهای بر... کم حرف زده؟

ملیحه تیره گل: پیش از هر چیز باید توضیح دهم که دربارهی این کتاب حرف و سخن زیاد بوده است. هنوز بیش از یک ماه از توزیع محدود آن نگذشته بود که فرنگیس حبیبی از رادیو فرانسه دربارهی آن با من به گفتو گوئی طولانی دل سپرد. گفت و گوی حسین مهری با من، در رادیو صدای ایران در لسانجلس نیز دو برنامهی یک ساعته را اشغال کرد. کانون سخن در لس انجلس، کانون گفتوگو در برکلی، کانون نویسندگان ایران در تبعید شاخهی لسانجلس، محفل ادبیی دفترهای شنبه در لسانجلس، هر یک نشستی را به این کتاب اختصاص دادند. و تا جائی که حرف مطرح باشد، میتوانم از سخن زندهیاد گلشیری هم یاد کنم. کتاب را یکی از فرهیختگان عاشق ادبیات برای او به ایران برده بود. او در یک مکالمهی تلفنی شروع کرد به تحسین کتاب. گفت و گفت تا قطعش کردم. گفتم: حالا از اشکالات کتاب بگو. گفت: ما را هم که دراز کرده! گفتم: کی؟ گفت: ملیحهی تیرهگل. گفتم: ملیحهی تیرهگل غلط کرده که از این غلطها کرده! گفت: میدانم اگر پایش بیافتد باز هم از این کارها میکند. گفتم: چه میکند؟ گفت گلشیری را دراز میکند. گفتم: گلشیریی عزیزم، خوب خواندی، اما باز هم غلط میکند.

اما آن چه دربارهی این کتاب کم انجام شده، نقدِ نوشتاری است. یعنی دربارهی این کتاب فقط دو نقد و چند معرفیی کوتاه بیشتر سراغ ندارم. حالا اگر باز هم بخواهید بدانید چرا، ناگزیر به توضیحی طولانی هستم.

درستش را بخواهیم، جواب این سئوال، زمانی واقعاً اعتبار دارد که از سوی جامعهی ادبی ایران در تبعید داده شود. اما من فقط میتوانم بر اساس اظهارنظرهای شفاهی و کتبیی دوستان نویسنده، استنباطهای شخصیی خودم را، از چند جنبهی مختلف، با شما در میان بگذارم. اول از جنبهی فیزیکی: این کتاب، سنگین و حجیم است و خط ریز آن هم به مشکل خواننده میافزاید. دوم از جنبهی مفهومی: برخی از مفاهیم کلیدی در این کتاب، تازگی دارند، نه این که برای نخستین بار در نقد ادبیی ما مطرح شده باشند، بلکه برای نخستین بار، به صورت گسترده به مبانیی علمی و سابقهی تاریخیی آنها پرداخته شده، و شاخصههای آنها، با وسواس، در تک تک آثار ردیابی شده است. اینها خودش، یا برای ما (که اکثراً همه چیز را میدانیم)، میتواند حوصله سرآور باشد، و یا، اگر هم نه، برای نوشتن نقد و بررسی، دانش و اطلاعات گستردهای را لازم دارد، که وقت و انرژیی فراوانی را طلب میکند. سوم از جنبهی روششناختی: به تبع سرشت مشترک در اکثریت آثار، و نیز به تبع انگیزههای روانیی خودم در تعیین هدف برای نگارش و تدوین ، این کتاب، بر مبنای بنمایههای مشترک در آثار تبعید، یعنی با وجه تماتیک شالوده ریزی شد؛ در نتیجه، چندین داستان معین، (بر اساس بنمایهی مورد بحث در هر بخش)، در چندین جای کتاب، تحلیل شد. این هم میتواند به نظر کسانی که با دقت در جزئیات میانهی خوبی ندارند، با تکرار اشتباه شود، و ارزش خواندن نداشته باشد. چهارم از جنبهی ایدئولوژیک: از آن جا که ماهیت کل کار، نه داوری، بلکه تحقیقی بود، از آن جا که  هیچ حقیقتی را مطلق و ازلی و ابدی نمیدانـم، و از آن جا که جهان را سفیـد یا سیـاه نمیبینیم، با تمام پدیدههای مورد بحث، حتا با آنها که دل و جانم را از نوجوانی در گرو داشتند (مثل حرکت موسوم به چب، یا حرکتی که زیر نام عام فمنیسم شناسائی میشود)، دردمندانه، برخوردی انتقادی داشتهام. در نتیجه، به رغم نشانههای دلسپردگیی من به عدالت اجتماعی و نیز به عدالت جنسی در این کتاب، گروهی از فمینیستهایمان مرا در برابر خود دید، گروهی از طیفهای چپ مرا متهمکنندهی چپ  دید، و شگفتا کهراست هم مرا چپ برآورد کرد.( برای ادعاهایم در این جنبه از استنباطهای خود، دلیل دارم، اما متأسفانه به جز یکی، همه شفاهی هستند.) پنجم از جنبهی اخلاقی: به سبب روش کار موسوم به نمونهای، من از میان آثاری که خوانده بودم، ناگزیر به گزینش بودم. در نتیجه، جای  نام بسیاری از شاعران، نویسندگان ادبیات داستانی، و منتقدان فرهنگی/ اجتماعی/ ادبی (حتا آنان که اثرشان را خوانده بودم) در بخش نامنامهی کتاب خالی ماند، و برخی از دوستان نویسنده را گلهمند، و مرا عذرخواه باقی گذاشت. اما این تنها گناه من در این کتاب نبود. من، به دلایلی که در مقدمهی بخش زیبائیشناسیی آثار کتاب آوردهام ، ضمن یادآوری از شعرهای خوب شاعران دیگر، شعر سه شاعر را ( که اتقاقاً از شاعران شناخته شده و صاحبنام هستند) بر تارک شعر تبعید تشخیص داده بودم. در حالی که بسیاری از شعرهای خوب شاعران گمنام یا کمتر نامدار را هم با دلسپردگیهای زیبائی شناختی در بخشهای دیگر کتاب تحلیل و تأویل کرده بودم. با این همه،  کتاب، از یک سو متهم شد که ریز و درشت را قاطی کرده، و از سوی دیگر، متهم شد که شیفتهی نامها بوده است.

با این که برای استنباطها و گمانهزنیهای یاد شده دلایل کتبی و شفاهی دارم، اما بارها فکر کردهام که گلایهی من از جامعهی ادبیی تبعید (در رابطه با سکوت دربارهی کتابم) از فرمایشات اگوی لاکردار آب میخورد. مگر یک تک کتاب، چه حقی بر گردن اهل قلم دارد که گفتوگوهای چند رسانهی شنیداری، برنامههای اجرا شده در کانونهای ادبی، معرفی و نقد و نظر چند تن از زبدگان ادبی، و یک گفتوگوی طولانی و همدلانه با یک نشریهی معتبر ادبی، برایش کافی نیست؟ چون، شوربختانه میدانم که بسیار هستند کتابهای ارجمندی که حتا همین کارها هم دربارهشان انجام نشده است. من برای آن کتابها چه کردهام؟ این وقتهاست که از اهل قلم تبعید خجالت میکشم.

9- ادبيات و فرهنگ:  چاپ وصحافیی این کتاب اصلا جالب نيست، صحافیی بد موجب می شود که شيرازهی کتاب، قبل از آن که به تمامی خوانده شود بگسلد ! تکليف خواننده با اين پديده چيست؟

ملیحه تیره گل: بله، این را هم باید به ایرادهای فیزیکیی کتاب افزود. علت اصلی، ضخامت کاغذ کاربردی است و قطع کتاب، که به نسبت قطر آن، کوچک است.  اما نمیدانم تکلیف خواننده در قبال این مشکل چیست. من خودم، یک نسخه از آن را دم دست دارم که بارها باز و بسته شده و حتا از برخی از صفحات آن کپی برداری شده است. خب، شیرازهی آن از هم گسسته، و من با یک کِش آن را مجموع کردهام. نشر نیما در آلمان، آن طور که از جناب نعمتی شنیدم، نسخههای این کتاب را دوباره صحافی میکند و بعد در معرض فروش میگذارد. امیدوارم که این نقیصه در چاپ بعدی رفع شود.

10- ادبيات و فرهنگ: در جايگاه يک منتقد بی تعارف و بی غرض ، از اوج و حضیض اهل قلم ايرانی در تبعيد (20 ساله اخير) بگوئيد؟ چه کسانی فرا رفتند؟ چه کسانی در جا زدند؟ چه کسانی فرو رفتند؟ چه کسانی بر آمدند و چه کسانی خاموش شدند؟

ملیحه تیره گل: ببینید، کار من، به فشردهترین کلام، گویا کردن سکوتها و پیوند دادن فاصلههای ذهنیی متن ادبی است. که برای رسیدن به آن، باید متن را  به تک سلولهای آن شکافت. البته، در این فرایند، همان قدر که مواظب و نگران هستم که قلم، انداموارهی ظریف متن را نخراشد، همان قدر هم، در ابراز نظرهائی که متن، مرا به آنها رسانده، محکم، بیتعارف، و بیپروا هستم. یعنی، آن جاست که به ناگزیر، در جایگاه یک داور ایفای نقش کنم. تشخیص و داوری دربارهی اوج یا حضیض اهل قلم به عهدهی مورخ ادبیات است؛ آن هم نه از درون یک دورهی تاریخی، بلکه از دور. ما از نزدیک، اگر هم بخواهیم، نمیتوانیم به یک داوریی نسبتاً درست دست یابیم. چون از نزدیک، تصویر بزرگ دیده نمیشود، و تمامیی بخشها و اجزاء آن قابل رؤیت نیست . به عنوان مثال، با توجه به پراکندگیی وحشتناک جغرافیائی، ما نمیدانیم نویسندهای که مدتی است از او اثری نخواندهایم، خاموش شده یا ما اثر تازهی او را ندیدهایم. دربارهی اوج و فرود هم، همین امکان بیاطلاعی از وجود همهی آثار، وجود دارد. البته، در یک مجال گسترده که امکان آوردن شاهد و مثال را در اختیار ما بگذارد، میتوان گفت چه کسانی برآمدهاند، و چه کسانی تا این جای کار از خود فرا رفتهاند.

11- ادبيات و فرهنگ:  بههرحال، زندگی تبعيدی نوعی زندگی ناخواسته است .هر چند ممکن است ثمرات بسيار مفیدی هم در زندگی شخصی - ادبی و اجتماعیی نويسنده ی تبعيدی بوجود بياورد. شما از آنچه در تبعيد حاصل کرده ايد راضی هستيد ؟ چه چيزهائی را از دست داده و چه چيزهائی کسب کرده ايد؟

ملیحه تیره گل: در مورد امکان مثمر بودن شخص تبعیدی با شما موافقم. تبعیدی، پس از طی دوران التهاب، و زمانی که باور کرد که بازگشتی در کار نیست، و در خاک تازه ماندنی است، به خود میآید، خود را بازسازی میکند و خود تازهاش را به کار میگیرد. هنر/ ادبیات تبعید امریکای لاتین، اسپانیا، آلمان، اتحاد جماهیر شوروی و کشورهای همقطب آن، همین ویژگیها را نشان میدهد. هنر/ ادبیات این دوره از تبعید ما نیز نشان میدهد که تبعیدیان ما، چه قبلاً آفرینشگر آثار هنری/ ادبی بودهاند و چه نه، در همان دوران التهاب هم، زندگی پرثمری را آغاز کردهاند: یعنی آفریدهاند. من هم جزئی از این پیکر عظیم بودهام. و از تلاشی که برای زنده ماندن کردم، راضی هستم.  زیرا آن چه که در طی مطالعه (ی ــ گاه ــ بیمارگونه)  کسب کردم، به من آموخت که برای نجات، حتا نجاتِ آن چه از دست رفته به نظر میرسد ، همیشه راهی هست. این دریافت، در زندگیی فکری و ادبیی من فرازی است که قدرش را میدانم.

12- ادبيات و فرهنگ:  در برابر شاعر و نويسنده ی تبعيدی همواره يک جملهی شرطی وجود دارد: اگر در وطن مانده بودم حالا..... شما اگر مجبور به ترک وطن نمی شديد، فکر می کنيد حالا چه جايگاه ادبی/اجتماعی و فکری داشتيد؟

ملیحه تیره گل: من همیشه در برابر پرسشهائی دربارهی موقعیتهای فرضی ناتوان میمانم، آچمز میشوم. نمیدانم اگر در ایران میماندم، زنده میماندم یا نه؟ نمیدانم اگر زنده میماندم، حالا که بودم و چه بودم. اما این را میدانم که هر چه حالا هستم و هر چه حالا دارم - از بیش و کم ــ بنمایهاش را از ایران دارم. نه! پایبند شعارِ هنر نزد ایرانیان و بس نیستم. اما بر این باور نیز نیستم که کشور گل و بلبل تاجی به سرم نزد. بلکه بر این باورم که فقط شیههی اسب داریوش و صدای بال سیمرغ نیست که در روان جمعیی من طنین دارد، بلکه صداهای فرهیختهی فردوسی و مولانا و حافظ، ابن سینا و رازی و خوارزمی، ابراهیم بیک و آخوندزاده، رفعت و ارانی، هدایت و نیما و فروغ و هزارها تن دیگر نیز در روان جمعیی من تاب میخورد. مگر اینان نبودند  که دود چراغ خـوردند و نـوشتند و من خواندم، سرودند و من خواندم، ترجمه کردند و من خواندم، پژوهیدند و من خامخوار یافتههاشان شدم، نمایش ساختند و من دیدم، و... اینهاست که من فکر میکنم تمامیی شعور به لزوم دانستن را از ایران آوردهام، و کشور میزبانم، با تمام امکانات ظاهریش، هیچ چیز به من نداد جز امکان انتشار سخنم، که فراوردهی اجتنابناپذیرآن، البته، رشد است. بنا بر این، دیکتاتوری، استبداد واختناق سیاسی (و البته فرهنگی) را بیش از هر چیز  مسئول هدر رفتن استعدادهای ایرانی میدانم، و با وجود انتقـاداتی که به بنیـادهـای فرهنگ خـود دارم، به عنـوان توشهرسانِ وجودِ خود، تا هستم، سپاسش میگزارم.

13- ادبيات و فرهنگ: از سال 1375 تا کنون (1383)- ادبيات ايران در تبعيد باز هم دچار دگرگونیهائی شده. برخی سبکها جا افتاده اند. جوانترها رشد کردهاند ، بعضی از اهل قلم بازنشست شده يا کم کار می کنند . شما به ما بگوئيد که طی 6 سالی که از انتشار کتابتان می گذرد، روندها و شاخص های ادبيات در تبعيد ما را چگونه میبينيد.

ملیحه تیره گل: رسیدگی به این پرسشها موضوع جلد دوم کتاب مقدمهای بر... است. البته، من حالا هم مانند همهی عاشقان ادبیات، در اثر اتصال مداوم با آثار ادبی، دگرگونیی رو به رشد این دوره از ادبیات تبعید را میبینم، و برخی از شاخصههای آن را نیز شناسائی کردهام. اما تا تک پارههای این ادبیات را به تحلیل و تأویل ذرهبینی نگذارم، از جمعبندیی کیفیتهای این دگرگونی و از اظهار نظر دربارهی روندهای آن ابا میکنم.

14- ادبيات و فرهنگ: لطفا از سابقهی ادبيات تبعيد در زبان فارسی و کشور ايران بگوئيد.

ملیحه تیره گل: من برای نظر دادن دربارهی موضوعی به گستردگیی  ادبیات تبعيد ايران شخص واجد شرايطی نیستم، زیرا که از ادبیات رسمی و فلکلور زبانهای اقوام ایرانی در تبعید، چیز زيادی نمیدانم. اما این را میدانم که در موارد متعددی که جغرافيای ایران بزرگ یا خراسان بزرگ در طول تاريخ تغییر میکرد، ( یا مثلاً، پس از کوچاندن ارامنه به جلفای اصفهان)، نمونههائی از این ادبيات به گویشهای مختلف وجود دارد. اما  اگر منظورتان فقط ادبيات فارسی در تبعيد باشد، من فکر میکنم که تا جائی که به مهاجرتهای انبوه و از روی اجبارِ ایرانيان مربوط میشود، در طول تاریخ ایران چند دوره قابل شناسائی است. در دورترين سواد تاریخ مدون، مهاجرت یا خودتبعيدیی ایرانيان به سرزمين هند ( بعد از حملهی عرب به ایران)، ديده میشود. مورد بعدی را نيز حملهی مغول به وجود آورد، که مورخان ادبيات فارسی تاکنون بر آن تکيهی چندانی نکردهاند. موارد مشخص دیگر، به ترتيب عبارت هستند از مهاجرت انبوه ایرانيان به هند در زمان استقرار حکومت صفویان؛ مهاجرت یا خودتبعيدی به شوروی و اقمار وابستهاش در زمان حکومت رضاشاه تا غیرقانونی شدن حزب توده و اعـدام افسران و فعالان این حزب در عصر پهلویی دوم، و دست آخر هم مهـاجرت انبوه و بی سابقهی ایرانیان بعد از انقلاب سال 57  سدهی چهاردهم خورشیدی.

با توجه به دوره بندیی بالا، برای نظر دادن دربارهی سابقهی ادبیات فارسی در تبعید، باید مشخصهی هر دوره را در متن مناسبات مربوط به همان دوره بررسی کرد. به عبارت ديگر، یک مشخصه یا مجموعهای ازمشخصههای مشترک در ادبیات دورههای مختلف ادبیات فارسی در تبعید وجود ندارد که بتواند ما را به اين جمعبندی برساند. از آن جا که نخستین مهاجرت انبوه ایرانيان به هند، قویاً انگيزهی دینی داشت، مهاجران ایرانی برای حفظ هویت دینی و شعارهای مذهبی خود، کلیه متون مذهبی ایران باستان را، که برخی از آنها در زمان ساسانیان به متن نوشتاری درآمده بود، به زبان ایرانیی روز بازنویسی و حفظ کردند. به عبارت دیگر، از میان آن چه که ما در حـال حاضر به عنوان ادب مغانی (دورهی مادها) ، ادب شاهـانی (دورهی هخامنشی)، ادب پارتی (دورهی اشکانی)، و ادب پارسی (دورهی ساسانی) شناسائی میکنیم، آن بخش که در ادبیات تولید شده توسط مهاجران/ تبعييان پارسی به سرزمين هند، خود را نشان میدهد، عمدتاً متنهای دینی یا دست بالا، حماسههای دینی هستند. از این گذشته، به دلایل مختلف - از جمله انحصاری بودن سوادِ خواندن و نوشتن در ايران باستان، و شاید مهمتراز آن، اصرار تبعيدیان برای حفظ اصالت دین- منابع متنوعی برای مقایسه (مقایسهی روایت نوشتهشده پیش از تبعید و روایت نوشته شده در تبعيد از یک متن معین) در اختیار نیست که ما را به حضور تفاوتها راهنمائی کند تا بشود آنها را از مشخصههای آن دوره از تبعيد ایرانیان برشمرد. اگر هم چنین امری میسر باشد، کار کارستانی خواهد بود برای کارشناسان زبانها و ادبیات باستانیی ایران.

در مهاجرت گستردهی دورهی صفوی، اما، این، هنر و عمدتاً، شعر بود که از شورهزار تحجر مهاجرت کرد، و نام سبک اصفهانی را به سبک هندی تغییر داد. از نظر ذهنیت نیز، با پناه بردن به دامان عرفان، خشکی و بیرمقیی شعر فارسی را تا حد زیادی نجات داد، و درد کنده شدن و فراق خود از وطن را در لاهوتِ حکمتِ خسروانی و عرفانِ اسلامی پیچید. یعنی همان اتفاقی که حدود دو سده پیش از آن، با درخشیدن شعر جلالالدین محمد بلخی در غربت اتفاق افتاده بود.

اما متنهای نوشته شده توسط مهاجران یا تبعيدیان ایرانی در نیمهی اول قرن بیستم (گرچه از نظر تعداد مهاجران و تعداد آثارشان در مقایسه با  مهاجرتِ نخستین و واپسین ایرانیان چندان گسترده نبود) از جنم دیگری بود. شعر، داستان، نمایشنامه، و متنهای انتخابی برای ترجمه - با حفظ فضای فلسفی و خط مشیی از پیش مقرر شده و دیکته شدهی سوسیالیسم موجود در شوروی- اکثراً جنبهی روشنگرانه، حقطلبانه و مبارزهجویانه داشت. شعرهای ابوالقاسم لاهـوتی و ژاله اصفهانی، نمایشنامههای آخوندزاده، داستانهای بزرگ علوی و جمالزاده، ضمن حمل این ویژگیها، شاخصهی دیگری را نیز نشان میدهند، که همان درد کنده شدن، دوپارگی، و ناتمام ماندن است، که در پوششی از امیدهای کاذب، که خاصهی فرمایش رئالیسم سوسیالیستی بود، چندان خود را نشان نمیدهد. البته باید بیدرنگ به این نکته اشاره کنم که این دوپارگی، بدون حضور درد کنده شدن، در کلیهی نوشتهها (چه اصل و چه ترجمه از متون مختلف مارکسیستی به فارسی)، با ابزار روانکاویی متن، به سادگی قابل شناسائی است.

اما، ادبیات فارسی در تبعید، که پس از گستردهترین مهاجرت ایرانیان در طول تاریخ، یعنی پس از انقلاب سال 57، در بـرون مـرزهای ایران تولید شده، داستان دیگری دارد، که تعداد زیادی از پژوهشگران و متفکران ما سالهاست که در کار جمعبندی و تدوین آن هستند.

 

ادبیات و فرهنگ: این پرسش و پاسخ در آوریل 2004 (فروردین 1383) به صورت کتبی انجام شده است.

بالاي صفحه

2004 by Maliheh Tirehgol. 
To Editor: ghorfeh@mtirehgol.com For Technical Support: techsup@mtirehgol.com
This page was last updated on 09/16/2016 .