غرفه­ی آخر

گفت­­و­گوی ادبيات و فرهنگ با مليحه تيره گل

پرسشگر: مرجان آريا

1- ادبيات و فرهنگ:  ضمن سپاس از شما به خاطر پذيرفتن اين گفت­وگو. مليحه تيره گل را با چه عنوانی بايد شناخت؟ منتقد؟ نويسنده؟ پژوهشگر؟ ....

ملیحه تیره گل:  پیش از هر سخنی، از شما و از جناب میرزاآقا عسگری (مانی) تشکرمی­کنم، که برای این مصاحبه و برای تنظیم مطالب دیگر این شماره­ی «ادبیات و فرهنگ» همت، وقت، و نیرو به خرج گذاشته­اید. هم­چنین، جا دارد که از جناب عزیز عطائی نیز تشکر کنم که تایپ و تنظیم مقالاتی را که قبلاً درباره­ی کتـاب من نوشتـه شـده بود و در مجموعـه­ی حاضر (ادبیات و فرهنگ) تجدید چاپ می­شود، به عهده گرفت.

اما در جواب پرسش شما، که اندکی هم غافلگیرکننده است، می­توانم بگویم که کتاب­های «اندیشه در شعر اسماعیل خوئی و خاستگاه اجتماعی­ی آن» و «مقدمه­ای بر ادبیات فارسی در تبعید» در مقوله­های­ کلی­ی «پژوهش» و «نقد» می­گنجند، و نقدهائی هم که درباره­ی شعر یا داستان نوشته­ام، نگاهی انتقادی و رویکردی پرسشگرانه  را در زیرساخت خود نشان می­دهند. می­بینید که در این زمینه­ها به ارزش­های کار خودم واقفم. بنا بر این، تا جائی که معنای لغوی مطرح است، در مفهوم واژگان «منتقد» و «پژوهشگر» جا می­گیرم. با این همه، به دور از آن عادت فرهنگی­ی مخرب، یعنی «شکسته نفسی»، و در ستیز با عادت مخرب «موج­آفرینی درباره­ی خود»، دوست ندارم خودم، خودم را «منتقد» یا «پژوهشگر» معرفی کنم.  فکر می­کنم دادنِ این گونه «عنوان»ها به یک نویسنده، از سوی خوانندگانِ کارشناس اعتبار دارد، نه از سوی خود او. اما، از آن رو که من «می­نویسم»،  و افتخار عضویت در «کانون نویسندگان ایران در تبعید» را دارم، می­شود مرا با عنوان گرامی­ی «نویسنده» شناسائی کرد؛ و تعیینِ «زیرعنوان» را ــ اگر لازم آید ــ به عهده­ی کارشناسان، یا به قول نیمایوشیج، به عهده­ی «غربال به دستی که از پس کاروان می­آید»، یعنی به تاریخ، سپرد.

2- ادبيات و فرهنگ:   شما در سال 1998 کتابی در آمريکا (به فارسی ) منتشر کرده ايد به نام «مقدمه­ای بر ادبيات فارسی در تبعيد»، که بررسی­ی آثار فارسی در تبعيد را از سال 1357 تا سال 1375 در بر می گيرد. و گفت­وگوی ما، عمدتاً، بر محتوای اين کتاب متمرکز خواهد بود. در همين ارتباط بد نيست از شما خواهش کنيم تعريفی -هرچند نسبی- از ژانر ادبيات در تبعيد به دست بدهيد؛ تعريفی که  دوست داريم کلی نباشد.

ملیحه تیره گل:  نمی­دانم منظورتان از «تعریف» چیست؟ اگر به مفهوم فلسفی­ی این واژه نظر داشته باشیم، بدون تردید پاسخ من «کلی» خواهد بود. زیرا که در سنت ارسطوئی، «تعریف، جوهر هر چیز» را نمایندگی می­کند، و با این که تعریفِ «تعریف» دردرازنای زمان، از دیدگاه­های مختلف، مختصات متفاوتی را بر خود پذیرفته، هنوز هم همان اصل و مبنای ارسطوئی را حفظ کرده است. منتها در علوم انسانی، که هر یک با شاخه­های متعدد با هم ارتباط دارند، به دست دادن تعریف، به ویژه در زمانه­ی ما، و به ویژه در یک گفت­وگو، اگر غیرممکن نباشد، خالی از اشکال نیست. اما ما می­توانیم به توصیف فشرده­ای بپردازیم که پدیده­ی مورد بحث را تا حدودی تبیین کند. مثلاً در بحث حاضر، در درجه­ی نخست باید مشخص کنیم که «تبعیدی» کیست، و بعد برسیم به «ادبیات تبعید».  تا جائی که من اطلاع دارم، از ابتدای تاریخ مدون، «تبعیدی»  به کسی اطلاق می­شد که به حکم حکومت کشور متبوع خود، رسماً «نفی­ی بلد» شده باشد. اما با ظهور و رشد علومی مانند روان­شناسی، جامعه­شناسی، مردم­شناسی، و تحولات اجتماعی/ سیاسی­ی جهانی، چارچوب این شناسه هم ـــ مانند بسیاری دیگر از مناسبات انسانی­ــ  گسترده شد، و افزون بر محکومیت سیاسی یا گریز ناگزیر، شاخصه­های روان­شناختی و جامعه­شناختی را هم دربرگرفت. تا جائی که حالا، نه تنها خودگریختگان از مرز و بوم مادری، بلکه به حاشیه ­رانده­شده­ها و منفصل ماندگانِ درون یک جامعه را هم «تبعیدی» می­خوانند. چرا که از این چشم­انداز، مفهوم «تبعید» به شرایط روان­شناختی­ای نظر دارد که در اثر غلبه­ی حکومت توتالیتر، هم به صورت فردی و هم به صورت جمعی، در یک جامعه تجربه می­شود. بازتاب این تجربه در ادبیات ــ چه در درون مرزهای آن کشور و چه در بیرون ــ مهم­ترین شاخصه­ی «ادبیات تبعید» آن کشور است. این دیدگاه، با «ماهیت تاریخی­ی تبعید» چندان سر و کاری ندارد. بلکه «پاسخ ادبی به تجربه­ی تبعید» را ملاک قرار می­دهد.

و از آن جا که من در کار نوشتن، عنان قلم را به دست اثر مورد بررسی می­سپارم، ماهیت کلی­ی آثار آن ده ــ پانزده سال نخست، خودش همین دیدگاه را برگزید، زیرا که این آثار در کلیت خود، به معنای واقعی، پاسخی ادبی به تجربه­ی تبعید است. به عبارت دیگر، صدای اعتراض و مقاومت، خشم و خروش، حسرت و غبن، هراس و نفی که ــ نه به صورت همهمه­ای گنگ، بلکه با صداهائی آشکارا قابل شناسائی ـ از ادبیات فارسی­ی برون­مرزی به گوش فلک می­رسید، یک «پاسخ» است. البته باید بی­درنگ به این نکته اشاره کنم که بسیاری از عواطف یادشـده، با وجود سانسور، در آثار درون­مرزی­ی آن سال­ها نیز قابل ردیابی هستند. اما آن چه که در طی این سال­ها قلم فارسی را به دو ژانر درون­مرزی و برون­مرزی (تبعید) تقسیم کرده، تفاوت در برخی از انگیزه­های آن عواطف است. نویسنده­ی مستقل درون­مرزی هم به وضع موجود اعتراض دارد و از پیش آمدن آن خشمگین است؛ از اشتباه سیاسی­ی خود و نیز از نبودن آزادی در حسرت است؛  به ضرب و زور سـانسور از کلیت جامعه­ی خود منفصل مانده است؛ از تفتیش هراس دارد، و مفتش را (تا جائی که دستش برسد) نفی می­کند. با این همه، پا بر خاک خود دارد، در درون فرهنگ و زبان خود نفس می­کشد و در درون همین فرهنگ، گرچه نه به صورت گسترده، اما هنوز مخاطب دارد؛ با همه­ی پدیده­های فیزیکی­ی محیط زیستش آشناست؛ و از همه فراتر، زخم­های روانی­ی انفصال و گریز از ایران را – که از تلخ­ترین تجربه­های نویسنده­ی تبعیدی است ــ تجربه نکرده است.

بنا بر این ماهیت، عبارت «ادبیات فارسی در تبعید» شد عنوان کتاب من. و بر اساس این عنوان، ادبیات فارسی در تبعید، به آثاری اطلاق شد که توسط نویسندگان ایرانی­ی مقیم برون­مرزهای ایران، به زبان فارسی تولید شده بودند، و در برون مرزهای ایران هم به چاپ رسیده بودند.  در این جا ــ گر­چه سخن به درازا می­کشد ــ لازم است به این نکته­ی مهم اشاره کنم که ماهیت آثار ادبی­ی فارسی در برون­­مرزهای ایران در ده ــ دوازده سال اخیر، به سبب تحول چشمگیرش، به آن چه که در امریکا با عنـوان «ژانـر ادبیات مهاجرت» شنـاسـائی می­شود، نزدیک­تر شده است. زیرا که در بـرخی از آثار این دوره، عـواطف بحران­زده­ی پیشین، تلطیف شـده و به عمق اثر رانده شده­اند، و در برخی دیگر، ضمن نمایش دوفرهنگی، از آن عواطف اصلاً نشانه­ای یافت نمی­شود. زیرا که اکنون، نسل دوم ــ که یا در برون­مرزهای ایران به دنیا آمده، و یا در کودکی به همراه خانواده ایران را ترک کرده ــ نیز به ساحت قلم فارسی پیوسته است.

3- ادبيات و فرهنگ:  شاخه ای از ادبيات در تبعيد، نقد ادبی­ی آثار تبعيديان است . طی 25 سال گذشته، چه کسانی در اين رابطه فعال بوده اند، حوزه تاثيرگذاری شان چقدر بوده است؟

ملیحه تیره گل:  در پاسخ به این پرسش، می­خواهم از ذکر نام «کسان»ی که در حوزه­ی نقد ادبی تأثیرگذار بوده­اند، طفره بروم، چون که پرداختن به نام افراد در یک «گفت­وگو» (حتا کتبی)، همواره این خطر را دارد کـه پاسـخ، کلی و بـدون پشتوانه­ی تحلیلی ارائه شود؛ ضمن این که می­ترسم نام یا نام­هائی از قلم بیافتد. درس مربوط به این «ترس» را پس از خواندن متن گفت­وگویم با «بررسی­ی کتاب» آموختم، که در زمان نوشتن یکی از پاسخ­ها، برخی از نام­های لازم به خاطرم نیامده بود. پس  به پرسش شما به این شکل پاسخ می­دهم که: به سبب وجود فضای بحرانی­ی حاکم بر ذهنیت نویسنده­ی تبعیدی، که نشانه­هائی از آن را در پرسش پیشین مختصراً شرح دادم، اگر مقطع را 1360 بگیریم، ادبیات پنج-شش سال نخست تبعید فرصت نداشت که به طور جدی و پیگیر به خود نگاه کند. هر چه بود، یکسره نقد سیاسی- فرهنگی بود، آن هم بیشتر با کیفیتی شتابزده و با دیدی اکثراً یک طرفه، که به جان شعر و داستان تبعید هم نشسته بود. البته، در طول این سال­ها، نویسندگان زیادی در رابطه با ادبیات فارسی و فرهنگ ایرانی قلم زدند، که به شکل­های مقاله، متن سخنرانی، یا پیش­گفتار کتاب، به چاپ رسید. اما از «نقد ادبی»، به صورت «کاربردی»، که یک اثر معین را با ابزار مربوط به یکی از گونه­های نقد ادبی بازبینی کرده باشد، یا یک موضوع خاص در فلسفه­ی ادبیات را به لحاظ نظری کاویده باشد،  تا جائی که من می­دانم، خبری نبود.

یکی از نخستین کارهائی که در زمینه­ی نقد شعر، البته با گرانیگاه نظری، خواندم، پیش­گفتار کتاب «شاعران مهاجر، مهاجران شاعر» بود. افزون بر تأثیر و اهمیتی که گردآوری­ی آن شعرها ــ  در آن سال­های پراکندگی و بی­خبری­ی نویسندگان از یکدیگر و از مخاطبان عام ــ داشت ، پیش­گفتار گسترده­ی آن، شاخصه­های مشترک شعرهای گروهی از شاعران شناخته شده و نوآمده، و زمینه­های عاطفی/اجتماعی­ی تولید آن­ها را برشمرد و جمع­بندی کرد، که برای من بالشخصه بسیار گرانبها و راهگشا بود. حدوداً از نیمه­ی دوم دهه­ی 60 خورشیدی هم، نشریاتی مانند الفبا، دبیره، اندیشه­ی آزاد، چشم­انداز، نامه­ی کانون نویسندگان درتبعید، فصل کتاب، پویشگران، کبود، افسانه، نیمه­ی دیگر، بررسی­ی کتاب، آرش، سیمرغ، جُنگ، گپ، ایرانشهر، ایران نامه، ایران­شناسی، و بسیاری دیگر، پدید آمدند که هم طرح تئوری­های ادبی را در آن­ها می­بینیم و هم نقد ادبی­ی کاربردی را.  به عنوان مثال از نخستین­ها، می­توان به نقد کتاب «پس از خاموشی»  (نخستین مجموعه­ی شعر مجید نفیسی در تبعید)، که در شماره­ی شش نشریه­ی «اندیشه­ی آزاد» (1366) به چاپ رسید، اشاره کرد، و همچنین به نقد کتاب «سووشون» (رمان سیمین دانشور)، در شماره­ی هشتم نشریه­ی «نیمه­ی دیگر» (1367)؛ که به زیور سه نقد دیگر از داستان­های دانشور نیز، آراسته است.  تا این که نقدهای فرهیخته­ی بعدی، یکی پس از دیگری ــ چه در ساحت نظری و چه در ساحت عملی ــ به چاپ رسیدند؛  که از یکدیگر آموختند و به یکدیگر جان بخشیدند.

4- ادبيات و فرهنگ: داستان نويسی و شعر برون­مرزی­ی ما دچار تحولاتی در محتوا و زبان و فرم خود شده، آيا نقد ادبی در برون­مرز هم اين تحولات را تجربه کرده؟ مثلا در چه زمينه هائی دستخوش تغيير بوده؟

ملیحه تیره گل: عناصری را که برای داستان­نویسی و شعر متحول کنونی برشمردید، در حوزه­ی نقد ادبی (از هر گونه­ای که باشد) عناصر معیاری و تعیین کننده­ای نیستند.  در همه­ی شاخه­های نقد ادبی، « دانش ادبی»، «شناخت تئوری­ها و استفاده­ی ابزاری از آن­ها» (نه بازگفت­های انتزاعی از خود تئوری)، «روش­شناسی»، و و«ذهنیت رها از دگماتیسم»، از عناصر عمده­  به حساب می­آیند. از این گذشته، برای شناسائی­ی مراحل تحول و کیفیت­های رشد در نقد برون­مرزی­ی کنونی، ابتدا نیازمندیم که «گونه­های نقد ادبی» را شناسائی کنیم. بعد باید کاربرد شاخصه­های هر «گونه» را، در نقد های پیش از تبعیـد، و نقـدهای دو دهـه­ی گذشتـه به مقـایسه­ای تحلیلی بگذاریم، تا به نتایجی نسبی دست یابیم. و می­دانیم که در حال حاضر، ادبیات فارسی (درون مرزی و برون مرزی) از کمبود چنین پژوهش­هائی در رنج است. با این همه، تحول رو به رشد نقد برون­مرزی، آن چنان چشمگیر است، که حتا منِِ بی­جرأت هم، با جرأت می­توانم بگویم که از نظر کیفی، از همتای درون­مرزی­ی خود بسی پیش­تر رفته است. چرا که:

 الف- کمترازگذشته و کمتر از نقدهای درون مرزی شیفته­ی تئوری بافی است، و در عین حال، تئوری­ها را بیشتر و بهتر فهمیده، و قادر است تئوری­ی انتخابی را به عنوان محکی نامرئی در بازآفرینی­ و نقد متنِ به کار برد، مثل آن چه که در مقاله­ها­ی چاپ شده در کتاب­های «در سوگ آبی­ی آب­ها» و «گم­شده در فاصله­ی دو اندوه» اتفاق افتاده؛ و نیز، این نقد، اگر احساس لزوم کند، ابائی هم ندارد که «متن»ی وابسته به یک تئوری­ی مشخص را معیارِ بررسی­ی آن  «تئوری» قرار دهد. مثل آن چه که در مقاله­ی «کلاف پیچنده در گوی»، نقدی بر مجموعه داستان بیژن بیجاری (­«قصه­های مکرر»)، چاپ شده در شماره­ی17« نامه­ی کانون نویسندگان ایران در تبعید»، انجام شده است.

 ب- از جمله شاخصه­های ابتدائی­ی روش­شناختی، که در نقد ادبی­ی تبعید رعایت می­شود، اعلام هدف، روش، و زاویه­ی دید فلسفی­ی نویسنده، به خواننده است، و همچنین، پیگیری­ی سیستماتیکِ آن زاویـه­ی دید تا رسیدن به هدف. به عبارت دیگر، اکنون  بسیاری از ما آموخته­ایم که با اعلام هدف، و مقید کردن خود به پیگیری تا رسیدن به آن، هم مسئولیت­پذیری­ی خود را نشان دهیم، و هم خواننده را، به عنوان مخاطبی آگاه،  به حساب آوریم. درجه­ی بسامد این نوع متن­ها، چه به شکل کتاب و چه به شکل مقاله، آن قدر بالا است، که به دست دادن یک یا دو مثال، به نظرم از عدالت به دور است.

پ- رهائی­از دگماتیسم و تبعات مخرب آن، یکی دیگر از درخشندگی­های این نقد است. برخورد ایدِ­ئولوژیک (از هر نوع آن)، به حداقل رسیده، و جای خود را به اندیشه­ی نسبی­گرایانه سپرده است. در این مورد، منظورم دقیقاً حادثه­ای است که در نقد ادبی رخ داده است. و گرنه، خارج از این محدوده، ما هنوز هم با جدال­های قلمی و قلم­های جدلی رو­به­رو هستیم. و این شاید بدان معنا باشد که ما تازه، «تمرین مدارا» را شروع کرده­ایم، اما «مداراگری» هنوز در اندیشه و ادراک ما نهادینه نشده است.

ت- اما برشمردن طرفه­گی­های نقد ادبی ، بدان معنا نیست که همه­ی متن­هائی که زیر این عنوان نوشته می­شـود، از این ویژگی­ها بـرخـوردار هستند. هنوز هـم زیـر عنوان «نقد و بررسی»ی کتاب،  گاه به متن­هائی برمی­خوریم که نه در محدوده­ی «نقد ادبی» جا می­گیرند و نه  در محدوده­ی «معرفی­ی کتاب». از این روست که، تحول نقد ادبی­ی برون مرزی، و جلو افتادن آن از همتای درون مرزی­ی خود، فعلاً جنبه­ی کیفی دارد و نه جنبه­ی کمی.

5- ادبيات و فرهنگ: در باره­ی درون­مايه­های کتاب ادبيات فارسی در تبعيد بيشتر بگوئيد. انگيزه­ی توليد اين کتاب چگونه بوجود آمد، چه راه­هائی را رفتيد و چگونه ؟ از نتيجه اش راضی هستيد؟

ملیحه تیره گل: درون­مایه­های این کتاب عمدتاً رسیدگی به بازتاب کلامی­ی همان عواطفی است که در مورد نویسنده­ی تبعیدی شرح دادم؛ یعنی زخم­های روانی­ی مربوط به حس دوپارگی و انگیزه­ها و تبعات آن. انگیزه­های تولیـد این کتـاب را هم در گفت­وگـو با «بررسی­ی کتاب» شرح داده­ام. از شما اجـازه می­خواهم که آن­ها را تکرار نکنم. در عوض، در این جا بی­مناسبت نمی­دانم که شما و خوانندگان «ادبیات و فرهنگ» را در یکی از تجربه­ی ذهنی­ی عمیقاً زنده­ی خودم سهیم کنم، که شاید بهتر از واژگان «منتقد/ پژوهشگر» مرا، و بهتر از هر توضیح کانکریت دیگر، این کتاب را ­بشناساند: در طول سال­هائی که در محتوای کتاب «مقدمه­ای بر...» زندگی می­کردم، کل ادبیات فارسی در تبعید، اسب سفید جوان و سرکشی بود در ذهنم، که با بندهای گران بسته شده بود؛ با هراس شیهه می­کشید؛ با خشم بر زمین زندانش پا می­کوبید؛ با کم­جان­ترین نسیمِ امید، یال می­افشاند؛ در تقلا و کشمکشی توان­فرسا برای رهائی از بند، تن خود را زخمی می­کرد؛ لحظه­ای در خون جوانش می­تیپد؛  تا باز بر­خیزد و از سر­گیرد. و با این افت و خیز خستگی­ناپذیر بود که کتاب «مقدمه­ای بر...» را نوشت.  این را هم بیافزایم که آن اسب هنوز زنده است. حالا، گرچه جای زخم­ها بر پیکرش دیده می­شود، اما رها شده، و تاخت برداشته است. وفرزندان فراوانی دارد که دور و بَرَش می­پلکند و قدر تاخت در دشت­های رهائی را می­دانند.

اما، درباره­ی بخش آخر پرسش شما: از این که با وجود درگیری با تنگناهای روانی و خانوادگی، که همزمان با نوشتن این کتاب برایم پیش آمده بود، و با وجود مشکل عذاب­آورِ کمبود منابع، و با وجود مشکل مالی برای چاپ، این کتاب بالأخره منتشر شد، خوشحال بودم و هنوز هم هستم. اما تا جائی که کل کتـاب بـه عنـوان یک «اثـر» مطرح است، بـدون هیـچ اغـراقی می­گـویـم: نه! راضی نیستـم. اگر می­خواستم نوشتن این کتاب را امروز شروع کنم، بی­تردید این نمی­شد که هست. چرا که مشکلات و نارسائی­هائی را در این کتاب می­بینم که از کمبود تجربه­ی من در کار تحقیق سرچشمه گرفته­اند. ( در گفت و گو با مجید روشنگر به یکی از این نارسائی­ها اشاره کرده­ام.) از این رو، فکر می­کنم که «رضایت»، پایان راه رشد است، «مقصد» است. من خود را همیشه در «راه» می­بینم، و مقصد، اگر هم برایم مطرح باشد، جائی است در آینده­های دوردستِ عمر من و نسل من.

6- ادبيات و فرهنگ:  قصد نداريد این کتاب را به روز کنيد؟

ملیحه تیره گل:  نه، اصلاً!  این کتاب، با همـه­ی زیبائی­ها و عیب و ایرادهای ممکنه، حالا برای خودش هستی­ی مستقلی دارد. جراحی­ی اصلاحی بر آفریده­های ناقص، همیشه هم نتیجه­ی مطلوبی به بار نمی­آورد. از این گذشته، توان دقیق شدن به زخم­های آن پیکر مجروح  را دیگر در خود نمی­بینم.  من حالا، با حالای آن سر و کار دارم.

7- ادبيات و فرهنگ:  پروژه ی ادبی خاصی را پيش رو داريد؟

ملیحه تیره گل: بله، جلد دوم کتاب «مقدمه­ای بر ادبیات فارسی در تبعید» را، که آثار منتشر شده بین سال­های  1370 تا1382 را در بر خواهد گرفت. در حال حاضر دارم یادداشت­ها و منابع ده- دوازده سال گذشته را مرور و دسته­بندی می­کنم. امیدوارم بتوانم با یاری­ی جامعه­ی ادبی،­ مدارک لازم را گردآوری کنم. تا این لحظه که با شما حرف می­زنم بر این تصمیم هستم که اگر موفق به دست­یابی به اکثریت قریب به کل آثار شعری، داستانی، و نقد ادبی نشوم، کتاب بعدی­ی من، «جلد دوم مقدمه­ای بر...» نخواهد بود، چیزی خواهد بود در حد گزینش از هر یک از این سه ژانر. چون آن وقت می­توانم بین آن چه خـوانده­ام و کتابش را در اختیار دارم، آثاری را برای نقد و بررسی برگزینم. تا آینده چه تصمیم تازه­ای برایم بیاورد.

8- ادبيات و فرهنگ:  چرا جامعه­ی ادبی­ی ايران در تبعيد، از کتاب «مقدمه­ای بر...» کم حرف زده؟

ملیحه تیره گل: پیش از هر چیز باید توضیح دهم که درباره­ی این کتاب «حرف» و سخن زیاد بوده است. هنوز بیش از یک ماه از توزیع محدود آن نگذشته بود که فرنگیس حبیبی از رادیو فرانسه درباره­ی آن با من به گفت­و گوئی طولانی دل سپرد. گفت و گوی حسین مهری با من، در رادیو صدای ایران در لس­انجلس نیز دو برنامه­ی یک ساعته را اشغال کرد. «کانون سخن» در لس انجلس، «کانون گفت­وگو» در برکلی، کانون نویسندگان ایران در تبعید شاخه­ی لس­انجلس، محفل ادبی­ی « دفترهای شنبه» در لس­انجلس، هر یک نشستی را به این کتاب اختصاص دادند. و تا جائی که «حرف» مطرح باشد، می­توانم از سخن زنده­یاد گلشیری هم یاد کنم. کتاب را یکی از فرهیختگان عاشق ادبیات برای او به ایران برده بود. او در یک مکالمه­ی تلفنی شروع کرد به تحسین کتاب. گفت و گفت تا قطعش کردم. گفتم: حالا از اشکالات کتاب بگو. گفت: ما را هم که دراز کرده! گفتم: کی؟ گفت: ملیحه­ی تیره­گل. گفتم: ملیحه­ی تیره­گل غلط کرده که از این غلط­ها کرده! گفت: می­دانم اگر پایش بیافتد باز هم از این کارها می­کند. گفتم: چه می­کند؟ گفت گلشیری را دراز می­کند. گفتم: گلشیری­ی عزیزم، خوب خواندی، اما باز هم غلط می­کند.

اما آن چه درباره­ی این کتاب «کم» انجام شده، «نقدِ نوشتاری» است. یعنی درباره­ی این کتاب فقط دو نقد و چند معرفی­ی کوتاه بیشتر سراغ ندارم. حالا اگر باز هم بخواهید بدانید چرا، ناگزیر به توضیحی طولانی هستم.

درستش را بخواهیم، جواب این سئوال، زمانی واقعاً اعتبار دارد که از سوی «جامعه­ی ادبی ایران در تبعید» داده شود. اما من فقط می­توانم بر اساس اظهارنظرهای شفاهی و کتبی­ی­ دوستان نویسنده، استنباط­های شخصی­ی خودم را، از چند جنبه­ی مختلف، با شما در میان بگذارم. اول از جنبه­ی فیزیکی: این کتاب، سنگین و حجیم است و خط ریز آن هم به مشکل خواننده می­افزاید. دوم از جنبه­ی مفهومی: برخی از مفاهیم کلیدی در این کتاب، تازگی دارند، نه این که برای نخستین بار در نقد ادبی­ی ما مطرح شده باشند، بلکه برای نخستین بار، به صورت گسترده به مبانی­ی علمی­ و سابقه­ی تاریخی­ی آن­ها پرداخته شده، و شاخصه­های آن­ها، با وسواس، در تک تک آثار ردیابی شده است. این­ها خودش، یا برای ما (که اکثراً همه چیز را می­دانیم)، می­تواند حوصله سرآور باشد، و یا، اگر هم نه، برای نوشتن نقد و بررسی، دانش و اطلاعات گسترده­ای را لازم دارد، که وقت و انرژی­ی فراوانی را طلب می­کند. سوم از جنبه­ی روش­شناختی: به تبع سرشت مشترک در اکثریت آثار، و نیز به تبع انگیزه­های روانی­ی خودم در تعیین هدف برای نگارش و تدوین ، این کتاب، بر مبنای بن­مایه­های مشترک در آثار تبعید، یعنی با وجه «تماتیک» شالوده ریزی شد؛ در نتیجه، چندین داستان معین، (بر اساس بن­مایه­ی مورد بحث در هر بخش)، در چندین جای کتاب، تحلیل شد. این هم می­تواند به نظر کسانی که با «دقت در جزئیات» میانه­ی خوبی ندارند، با «تکرار» اشتباه شود، و ارزش خواندن نداشته باشد. چهارم از جنبه­ی ایدئولوژیک: از آن جا که ماهیت کل کار، نه داوری، بلکه تحقیقی بود، از آن جا که  هیچ حقیقتی را مطلق و ازلی و ابدی نمی­دانـم، و از آن جا که جهان را سفیـد یا سیـاه نمی­بینیم، با تمام پدیده­های مورد بحث، حتا با آن­ها که دل و جانم را از نوجوانی در گرو داشتند (مثل حرکت موسوم به چب، یا حرکتی که زیر نام عام فمنیسم شناسائی می­شود)، دردمندانه، برخوردی انتقادی داشته­ام. در نتیجه، به رغم نشانه­های دلسپردگی­ی من به عدالت اجتماعی و نیز به عدالت جنسی در این کتاب، گروهی از فمینیست­هایمان مرا در برابر خود دید، گروهی از طیف­های چپ مرا «متهم­کننده­ی چپ»  دید، و شگفتا که«راست» هم مرا «چپ» برآورد کرد.( برای ادعاهایم در این جنبه از استنباط­های خود، دلیل دارم، اما متأسفانه به جز یکی، همه شفاهی هستند.) پنجم از جنبه­ی اخلاقی: به سبب روش کار موسوم به «نمونه­ای»، من از میان آثاری که خوانده بودم، ناگزیر به گزینش بودم. در نتیجه، جای  نام بسیاری از شاعران، نویسندگان ادبیات داستانی، و منتقدان فرهنگی/ اجتماعی/ ادبی (حتا آنان که اثرشان را خوانده بودم) در بخش «نامنامه»ی کتاب خالی ماند، و برخی از دوستان نویسنده را گله­مند، و مرا عذرخواه باقی گذاشت. اما این تنها گناه من در این کتاب نبود. من، به دلایلی که در مقدمه­ی بخش «زیبائی­شناسی­ی آثار» کتاب آورده­ام ، ضمن یادآوری از شعرهای خوب شاعران دیگر، شعر سه شاعر را ( که اتقاقاً از شاعران شناخته شده و صاحب­نام هستند) «بر تارک شعر تبعید» تشخیص داده­ بودم. در حالی که بسیاری از شعرهای خوب شاعران گمنام یا کمتر «نامدار» را هم با دلسپردگی­­های زیبائی شناختی در بخش­های دیگر کتاب تحلیل و تأویل کرده بودم. با این همه،  کتاب، از یک سو متهم شد که ریز و درشت را قاطی کرده­، و از سوی دیگر، متهم شد که شیفته­ی «نام»­ها بوده است.

با این که برای استنباط­ها و گمانه­زنی­های یاد شده دلایل کتبی و شفاهی دارم، اما بارها فکر کرده­ام که گلایه­ی من از جامعه­ی ادبی­ی تبعید (در رابطه با سکوت درباره­ی کتابم) از فرمایشات اگوی لاکردار آب می­خورد. مگر یک تک کتاب، چه حقی بر گردن اهل قلم دارد که گفت­وگوهای چند رسانه­ی شنیداری، برنامه­های اجرا شده در کانون­های ادبی، معرفی و نقد و نظر چند تن از زبدگان ادبی، و یک گفت­وگوی طولانی و همدلانه با یک نشریه­ی معتبر ادبی، برایش کافی نیست؟ چون، شوربختانه می­دانم که بسیار هستند کتاب­های ارجمندی که حتا همین کارها هم درباره­شان انجام نشده است. من برای آن کتاب­ها چه کرده­ام؟ این وقت­هاست که از اهل قلم تبعید خجالت می­کشم.

9- ادبيات و فرهنگ:  چاپ وصحافی­ی این کتاب اصلا جالب نيست، صحافی­ی بد موجب می شود که شيرازه­ی کتاب، قبل از آن که به تمامی خوانده شود بگسلد ! تکليف خواننده با اين پديده چيست؟

ملیحه تیره گل: بله، این را هم باید به ایرادهای فیزیکی­ی کتاب افزود. علت اصلی­، ضخامت کاغذ کاربردی است و قطع کتاب، که به نسبت قطر آن، کوچک است.  اما نمی­دانم تکلیف خواننده در قبال این مشکل چیست. من خودم، یک نسخه از آن را دم دست دارم که بارها باز و بسته شده و حتا از برخی از صفحات آن کپی برداری شده است. خب، شیرازه­ی آن از هم گسسته، و من با یک کِش آن را مجموع کرده­ام. نشر نیما در آلمان، آن طور که از جناب نعمتی شنیدم، نسخه­های این کتاب را دوباره صحافی می­کند و بعد در معرض فروش می­گذارد. امیدوارم که این نقیصه در چاپ بعدی رفع شود.

10- ادبيات و فرهنگ: در جايگاه يک منتقد بی تعارف و بی غرض ، از اوج و حضیض اهل قلم ايرانی در تبعيد (20 ساله اخير) بگوئيد؟ چه کسانی فرا رفتند؟ چه کسانی در جا زدند؟ چه کسانی فرو رفتند؟ چه کسانی بر آمدند و چه کسانی خاموش شدند؟

ملیحه تیره گل: ببینید، کار من، به فشرده­ترین کلام، گویا کردن سکوت­ها و پیوند دادن فاصله­های ذهنی­ی متن ادبی است. که برای رسیدن به آن، باید متن را  به تک سلول­های آن شکافت. البته، در این فرایند، همان قدر که مواظب و نگران هستم که قلم، اندامواره­ی ظریف متن را نخراشد، همان قدر هم، در ابراز نظرهائی که متن، مرا به آن­ها رسانده، محکم، بی­تعارف، و بی­پروا هستم. یعنی، آن جاست که به ناگزیر، در جایگاه یک داور ایفای نقش کنم. تشخیص و داوری درباره­ی اوج یا حضیض اهل قلم به عهده­ی مورخ ادبیات است؛ آن هم نه از درون یک دوره­ی تاریخی، بلکه از دور. ما از نزدیک، اگر هم بخواهیم، نمی­توانیم به یک داوری­ی نسبتاً درست دست یابیم. چون از نزدیک، «تصویر بزرگ» دیده نمی­شود، و تمامی­ی بخش­ها و اجزاء آن قابل رؤیت نیست . به عنوان مثال، با توجه به پراکندگی­ی وحشتناک جغرافیائی، ما نمی­دانیم نویسنده­ای که مدتی است از او اثری نخوانده­ایم، «خاموش» شده یا ما اثر تازه­ی او را ندیده­ایم. درباره­ی اوج و فرود هم، همین امکان بی­اطلاعی از وجود همه­ی آثار، وجود دارد. البته، در یک مجال گسترده که امکان آوردن شاهد و مثال را در اختیار ما بگذارد، می­توان گفت چه کسانی برآمده­اند، و چه کسانی تا این جای کار از خود فرا رفته­اند.

11- ادبيات و فرهنگ:  به­هرحال، زندگی تبعيدی نوعی زندگی ناخواسته است .هر چند ممکن است ثمرات بسيار مفیدی هم در زندگی شخصی - ادبی و اجتماعی­ی نويسنده ی تبعيدی بوجود بياورد. شما از آن­چه در تبعيد حاصل کرده ايد راضی هستيد ؟ چه چيزهائی را از دست داده و چه چيزهائی کسب کرده ايد؟

ملیحه تیره گل: در مورد امکان مثمر بودن شخص تبعیدی با شما موافقم. تبعیدی، پس از طی دوران التهاب، و زمانی که باور کرد که بازگشتی در کار نیست، و در خاک تازه ماندنی است، به خود می­آید، خود را بازسازی می­کند و خود تازه­اش را به کار می­گیرد. هنر/ ادبیات تبعید امریکای لاتین، اسپانیا، آلمان، اتحاد جماهیر شوروی و کشورهای هم­قطب آن، همین ویژگی­ها را نشان می­دهد. هنر/ ادبیات این دوره از تبعید ما نیز نشان می­دهد که تبعیدیان ما، چه قبلاً آفرینشگر آثار هنری/ ادبی بوده­اند و چه نه، در همان دوران التهاب هم، زندگی پرثمری را آغاز کرده­اند: یعنی آفریده­اند. من هم جزئی از این پیکر عظیم بوده­ام. و از تلاشی که برای زنده ماندن کردم، راضی هستم.  زیرا آن چه که در طی مطالعه­ (ی ــ گاه ــ بیمارگونه)  کسب کردم، به من آموخت که برای نجات، حتا نجاتِ آن چه از دست رفته­ به نظر می­رسد ، همیشه راهی هست. این دریافت، در زندگی­ی فکری و ادبی­ی من فرازی است که قدرش را می­دانم.

12- ادبيات و فرهنگ:  در برابر شاعر و نويسنده ی تبعيدی همواره يک جمله­ی شرطی وجود دارد: «اگر در وطن مانده بودم حالا.....» شما اگر مجبور به ترک وطن نمی شديد، فکر می کنيد حالا چه جايگاه ادبی/اجتماعی و فکری داشتيد؟

ملیحه تیره گل: من همیشه در برابر پرسش­هائی درباره­ی موقعیت­های فرضی ناتوان می­مانم، آچمز می­شوم. نمی­دانم اگر در ایران می­ماندم، زنده می­ماندم یا نه؟ نمی­دانم اگر زنده می­ماندم، حالا که بودم و چه بودم. اما این را می­دانم که هر چه حالا هستم و هر چه حالا دارم - از بیش و کم ــ بن­مایه­اش را از ایران دارم. نه! پای­بند شعارِ «هنر نزد ایرانیان و بس» نیستم. اما بر این باور نیز نیستم که «کشور گل و بلبل» تاجی به سرم نزد. بلکه بر این باورم که فقط شیهه­ی اسب داریوش و صدای بال سیمرغ نیست که در روان جمعی­ی من طنین دارد، بلکه صداهای فرهیخته­ی فردوسی و مولانا و حافظ، ابن سینا و رازی و خوارزمی، ابراهیم بیک و آخوندزاده، رفعت و ارانی، هدایت و نیما و فروغ و هزارها تن دیگر نیز در روان جمعی­ی من تاب می­خورد. مگر اینان نبودند  که دود چراغ خـوردند و نـوشتند و من خواندم، سرودند و من خواندم، ترجمه کردند و من خواندم، پژوهیدند و من خام­خوار یافته­هاشان شدم، نمایش ساختند و من دیدم، و... این­هاست که من فکر می­کنم تمامی­ی شعور به «لزوم دانستن» را از ایران آورده­ام، و کشور میزبانم، با تمام امکانات ظاهریش، هیچ چیز به من نداد جز امکان انتشار سخنم، که فراورده­ی اجتناب­ناپذیرآن، البته، رشد است. بنا بر این، دیکتاتوری، استبداد واختناق سیاسی (و البته فرهنگی) را بیش از هر چیز  مسئول هدر رفتن استعدادهای ایرانی می­دانم، و با وجود انتقـاداتی که به بنیـادهـای فرهنگ خـود دارم، به عنـوان توشه­رسانِ وجودِ خود، تا هستم، سپاسش می­گزارم.

13- ادبيات و فرهنگ: از سال 1375 تا کنون (1383)- ادبيات ايران در تبعيد باز هم دچار دگرگونی­هائی شده. برخی سبک­ها جا افتاده اند. جوان­ترها رشد کرده­اند ، بعضی از اهل قلم بازنشست شده يا کم کار می کنند . شما به ­ما بگوئيد که طی 6 سالی که از انتشار کتابتان می گذرد، روندها و شاخص های ادبيات در تبعيد ما را چگونه می­بينيد.

ملیحه تیره گل: رسیدگی به این پرسش­ها موضوع جلد دوم کتاب «مقدمه­ای بر...» است. البته، من حالا هم مانند همه­ی عاشقان ادبیات، در اثر اتصال مداوم با آثار ادبی، دگرگونی­ی رو به رشد این دوره از ادبیات تبعید را می­بینم، و برخی از شاخصه­های آن را نیز شناسائی کرده­ام. اما تا تک پاره­های این ادبیات را به تحلیل و تأویل ذره­بینی نگذارم، از جمع­بندی­ی کیفیت­های این دگرگونی و از اظهار نظر درباره­ی روندهای آن ابا می­کنم.

14- ادبيات و فرهنگ: لطفا از سابقه­ی ادبيات تبعيد در زبان فارسی و کشور ايران بگوئيد.

ملیحه تیره گل: من برای نظر دادن درباره­ی موضوعی به گستردگی­ی  ادبیات تبعيد «ايران» شخص واجد شرايطی نیستم، زیرا که از ادبیات رسمی و فلکلور زبان­های اقوام ایرانی در تبعید، چیز زيادی نمی­دانم. اما این را می­دانم که در موارد متعددی که جغرافيای «ایران بزرگ» یا «خراسان بزرگ» در طول تاريخ تغییر می­کرد، ( یا مثلاً، پس از کوچاندن ارامنه به جلفای اصفهان)، نمونه­هائی از این ادبيات به گویش­های مختلف وجود دارد. اما  اگر منظورتان فقط ادبيات «فارسی» در تبعيد باشد، من فکر می­کنم که تا جائی که به مهاجرت­های انبوه و از روی اجبارِ ایرانيان مربوط می­شود، در طول تاریخ ایران چند دوره قابل شناسائی است. در دورترين سواد تاریخ مدون، مهاجرت یا خودتبعيدی­ی ایرانيان به سرزمين هند ( بعد از حمله­ی عرب به ایران)، ديده می­شود. مورد بعدی را نيز حمله­ی مغول به وجود آورد، که مورخان ادبيات فارسی تاکنون بر آن تکيه­ی چندانی نکرده­اند. موارد مشخص دیگر، به ترتيب عبارت هستند از مهاجرت انبوه ایرانيان به هند در زمان استقرار ­حکومت صفویان؛ مهاجرت یا خودتبعيدی به شوروی و اقمار وابسته­اش در زمان حکومت رضاشاه تا غیرقانونی شدن حزب توده و اعـدام افسران و فعالان این حزب در عصر پهلوی­ی دوم، و دست آخر هم مهـاجرت انبوه و بی سابقه­ی ایرانیان بعد از انقلاب سال 57  سده­ی چهاردهم خورشیدی.

با توجه به دوره بندی­ی بالا، برای نظر دادن درباره­ی سابقه­ی ادبیات فارسی در تبعید، باید مشخصه­ی هر دوره را در متن مناسبات مربوط به همان دوره بررسی کرد. به عبارت ديگر، یک مشخصه یا مجموعه­ای ازمشخصه­های مشترک در ادبیات دوره­های مختلف ادبیات فارسی در تبعید وجود ندارد که بتواند ما را به اين جمع­بندی برساند. از آن جا که نخستین مهاجرت انبوه ایرانيان به هند، قویاً انگيزه­ی دینی داشت، مهاجران ایرانی برای حفظ هویت دینی­ و شعارهای مذهبی خود، کلیه متون مذهبی ایران باستان را، که برخی از آن­ها در زمان ساسانیان به متن نوشتاری درآمده بود، به زبان ایرانی­ی روز بازنویسی و حفظ کردند. به عبارت دیگر، از میان آن چه که ما در حـال حاضر به عنوان «ادب مغانی» (دوره­ی مادها) ، «ادب شاهـانی» (دوره­ی هخامنشی)، « ادب پارتی» (دوره­ی اشکانی)، و «ادب پارسی» (دوره­ی ساسانی) شناسائی می­کنیم، آن بخش که در ادبیات تولید شده توسط مهاجران/ تبعييان پارسی به سرزمين هند، خود را نشان می­دهد، عمدتاً متن­های دینی یا دست بالا، حماسه­های دینی هستند. از این گذشته، به دلایل مختلف - از جمله انحصاری بودن سوادِ خواندن و نوشتن در ايران باستان، و شاید مهم­تراز آن، اصرار تبعيدیان برای حفظ اصالت دین- منابع متنوعی برای مقایسه (مقایسه­ی روایت نوشته­شده پیش از تبعید و روایت نوشته شده در تبعيد از یک متن معین) در اختیار نیست که ما را به حضور تفاوت­ها راهنمائی کند تا بشود آن­ها را از «مشخصه»­های آن دوره از تبعيد ایرانیان برشمرد. اگر هم چنین امری میسر باشد، کار کارستانی خواهد بود برای کارشناسان زبان­ها و ادبیات باستانی­ی ایران.

در مهاجرت گسترده­ی دوره­ی صفوی، اما، این، هنر و عمدتاً، شعر بود که از شوره­زار تحجر مهاجرت کرد، و نام سبک «اصفهانی» را به سبک «هندی» تغییر داد. از نظر ذهنیت نیز، با پناه بردن به دامان عرفان، خشکی و بی­رمقی­ی شعر فارسی را تا حد زیادی نجات داد، و درد کنده شدن و فراق خود از وطن را در لاهوتِ حکمتِ خسروانی و عرفانِ اسلامی پیچید. یعنی همان اتفاقی که حدود دو سده پیش از آن، با درخشیدن شعر جلال­الدین محمد بلخی در غربت اتفاق افتاده بود.

اما متن­های نوشته شده توسط مهاجران یا تبعيدیان ایرانی در نیمه­ی اول قرن بیستم (گرچه از نظر تعداد مهاجران و تعداد آثارشان در مقایسه با  مهاجرتِ نخستین و واپسین ایرانیان چندان گسترده نبود) از جنم دیگری بود. شعر، داستان، نمایشنامه، و متن­های انتخابی برای ترجمه - با حفظ فضای فلسفی و خط مشی­ی از پیش مقرر شده­ و دیکته شده­ی سوسیالیسم موجود در شوروی- اکثراً جنبه­ی روشنگرانه، حق­طلبانه و مبارزه­جویانه داشت. شعرهای ابوالقاسم لاهـوتی و ژاله اصفهانی، نمایشنامه­های آخوندزاده، داستان­های بزرگ علوی و جمالزاده، ضمن حمل این ویژگی­ها، شاخصه­ی دیگری را نیز نشان می­دهند، که همان درد کنده شدن، دوپارگی، و ناتمام ماندن است، که در پوششی از امیدهای کاذب، که خاصه­ی فرمایش «رئالیسم سوسیالیستی» بود، چندان خود را نشان نمی­دهد. البته باید بی­درنگ به این نکته اشاره کنم که این «دوپارگی»، بدون حضور درد کنده شدن، در کلیه­ی نوشته­ها (چه اصل و چه ترجمه از متون مختلف مارکسیستی به فارسی)، با ابزار روان­کاوی­ی متن، به سادگی قابل شناسائی است.

اما، ادبیات فارسی در تبعید، که پس از گسترده­ترین مهاجرت ایرانیان در طول تاریخ، یعنی پس از انقلاب سال 57، در بـرون مـرزهای ایران تولید شده، داستان دیگری دارد، که تعداد زیادی از پژوهشگران و متفکران ما سال­هاست که در کار جمع­بندی و تدوین آن هستند.

 

ادبیات و فرهنگ: این پرسش و پاسخ در آوریل 2004 (فروردین 1383) به صورت کتبی انجام شده است.

بالاي صفحه

© 2004 by Maliheh Tirehgol. 
To Editor: ghorfeh@mtirehgol.com For Technical Support: techsup@mtirehgol.com
This page was last updated on 09/03/2006 .