غرفهی آخر

متن این گفتوگو اول بار در بررسی کتاب: ویژهی هنر و ادبیات، دورهی جدید، سال یازدهم، شمارهی 37 و 38، لسآنجلس، پائیز و زمستان 1380، منتشر شده است.

کتـاب مقـدمهای بر ادبیات فارسی در تبعید بیتردیـد، یکی از بهـترین و جدیترین نوشتههای تحلیلی در زمینهی ادبیات مهاجرت است. و ملیحه تیرهگل، بیشک، یکی از پیشاهنگان این نـوشتهی پژوهشی است و کار او حتماً در زمرهی کتابهای مرجع در این قلمرو ماندگار خواهد بود.

یکی از ویژگیهای نوشتهی ملیحه تیره گل فصل اول کتاب اوست که مفاهیم کلیدی مورد بحث خود را نه به عنوان تعریفهای جدید یا پیشنهادی بلکه به خاطر ایجاد یک رابطهی قراردادیِ بدون ابهام با خوانندهاش- تعریف میکند: مفاهیمی چون تبعید، خود، بحران، خودفریبی، منِ دیگر، قهرمان، و زبان تازه.

گفتوگوی حاضر باید پیش از اینها انجام میگرفت. اما ارزش مقدمهای بر ادبیات فارسی در تبعید بیش از آن است که تأخیر در نقد و بررسیی آن، از اهمیت کتاب بکاهد. این ماهی را هر موقع از آب بگیرید تازه است.

امید آن که جلد دوم این کتاب نیز هـرچـه زودتر در دستـرس علاقمنـدان آن قـرار گیـرد و فرصت دیگری را بـرای گفتوگو در قلمرو ادبیات مهاجرت در اختیار ما بگذارد.

مجید روشنگر

گفتوگوی بررسی کتاب با ملیحه تیره گل

n خانم تیره گل لطفاً خودتان را به خوانندگان بررسی کتاب معرفی کنید.

q من، ملیحهی تیره گل، دختر منصوره و تقی تیره گل هستم. در تهران به دنیا آمدم؛ عاشق شدم، ادواج کردم؛ سالهای شکوفای جوانی را در کرمانشاه گذراندم؛ پیش از انقلاب به همراه همسر و دو فرزندم، برای ادامهی تحصیل به آمریکا آمدم. پس از انقلاب (1359) به ایران برگشتم، اما ایران مرا پس زد. حدود چهار سال طول کشید تا توانستم دوباره به آمریکا برگردم. مادر رامین و آذین عطائی، و مادر بزرگ جزمین عطائی (چهار ساله) و با وجود چهار سال جدائی- هنوز همسر عزیز عطائی لنگرودی هستم. از بچگی عاشق شغل معلمی بودم. درسش را خواندم. تا زمان مهاجرت هم، در سطوح گوناگون به این کار پرداختم. در آمریکا به تحصیل ادامه دادم. نه سال در دانشـگاه تکزاس کار کردم، و نزدیک به سـه سال است کـه در لسآنجلس، در شـرکت کتـاب کار میکنم. خواندن، از همان کودکی برایم جدی بود. نوشتن را هم از نوجوانی شروع کردم. از همان سیاه مشقهای تفنُنی. اما، وقت و تبی را که نوشتن لازم دارد، داده بودم به دو فرزندم، همسرم، و شغلم. در آمریکا با بزرگ شدن بچهها، و با کوبشِ مدامِ این پرسشها در ذهنم، که من که هستم؟، ما که هستیم؟، و آن آریی سرنوشتساز از کجای ذهنمان برخاست؟، هم وقت، و هم تب برای نوشتن فراهم شد.

n چه انگیزههائئ شما را به نوشتنِ کتاب مقدمهای بر ادبیات فارسی در تبعید واداشت؟

q با اطمینان میتوانم بگویم که انگیزهی نهادینِ آن، همان تب بود. تبِ پیدا کردن پاسخی برای پرسشهائی که زندگیی روانیی مرا اشغال کرده بودند. در روند این جستجو، ناگهان متوجه شدم که این خواندنِ طاقتفرسا و یادداشتبرداریها، گرچه لازم بوده، اما کافی نیست. برایم لازم شده بود که دریافتهایم را با مثالهای مشخص و به صورت انداموار، روی کاغذ بیاورم. این، در مرحلهی اول، همان فرایندی بود، که در طیی آن، کتاب اندیشه در شعر اسماعیل خوئی و خاستگاه اجتماعیی آن نوشته شد. حالا، حدود یک دهه از مهاجرت من میگذشت، و پرسشها به قوتِ خود باقی بودند. با اندکی شناخت که در حوالیی پاسخهای احتمالی برایم پیدا شده بود، یا فکر میکردم که پیدا شده، یک زنجیرهی معرفتشناختی (در ذهنیت فرهنگیی ما)، سرلوحهی دفترِ آسیبشناسیی من شده بود: حضور نظام مرید و مرادی با تمام تبعات ذهنی و عینیی آن، و زنستیزیی رسوخ یافته، حتا، در ذهنیت زنهای ما (دو نمود برجستهی فرهنگ مرد/پدرسالار)، یعنی ملاطی که جهتِ جهانبینی و داوریهای ما را رقم میزند. حالا، سخت در تب و تاب پرسشی دیگر هم بودم: میخواستم بدانم که آیا تبعید، و این گشت و واگشتها و آوارگیها، با توجه به نزدیک شدنمان به فرهنگهای میزبان، در سـازوارهی آن ملاط خللی وارد کردهاند؟ و اگر کردهاند، نمودهای آن در نوشتههای برونمرزی کدامها هستند؟ و این شد هدفِ کتابِ مقدمهای .... وقتی ابعاد پرسش برایم مشخص شد (1993)، رفـتـم به سراغ دسـتـهبـندی کردنِ یادداشتهائی که در طولِ 13 - 14 سالِ گذشتهاش، از نوشتههای برونمرزی برداشته بودم. این کار حدود شش ماه طول کشید. در همین دستـهبنـدیهای چند مرحـلهای بود، که بنمایـههای مشترک در ادبیات فارسیی برونمرزی، یعنی، طولانیترین و از نظر خودم، مهمترین فصلِ کتاب مقدمهای ...، شکل گرفت. و نه تنها این، بلکه با توجه به هدف کار و ماهیت آثار- روشِ پژوهش نیز در همان دستهبندیها مشخص شد. این از انگیزههای درونیی کار. و اما انگیزههای دیگر هم همراه با زمان به وجود میآمد و نیرو میگرفت. حجم روزافزون نوشتار از یک سو، و کیفیتهای متحولِ آثار از سوی دیگر. افزون بر اینها، اظهار نـظـرهـا و داوریهائی بود که از سوی کارشناسان و منتقدانِ درونمرزی نسبت به آثار برونمرزی، یکی پس از دیگری، در نشریات منعکس میشد، و همه، حاکی از نفیی ادبیات بیرونی. در هر حال میتوانم بگویم که این کتاب، تعیُّنِ فرایندِ یک جستجوست، و نه فقط حاصلِ یک جستجـو. یعنی، این خـودِ متنهـا بـودنـد که البتـه با توجه به هـدف، دیدگاه و روشم- مرا با خود میبردند. و من تا زمانی کـه بخش پـایـانهی کتاب را مینوشتـم، دقـیـقـاً نمیدانستم سر از کجا درمیآورم. چون در ضمن کار، متنهای چاپ شده هم، مرتب به دستم میرسید.

n محدویتهای شما در راه تهیهی چنین تحقیقی چه بودهاند؟

q شاید در یک کلام بشود گفت که مهمترین محدویت، پراکندگیی جغرافیائی بود که هنوز هم هست به ناگزیر. به ویژه که من در آستین تکزاس زندگی میکردم، که حتا یک کتابفروشیی ایرانی در آن وجود نداشت. در آن زمان، سوای نشریاتی که مشترکِ آنها بودم، تنها رابطهی من با کتاب فارسی، بخش فارسیی کتابخانهی دانشگاه تکزاس بود، که با همهی غنای کمّی و کیفی، به خریدنِ کتابهای فارسی چاپ خارج از ایران چندان رغبتی نشان نمیداد. در همین جا بگویم که سرپرست این بخش از کتابخانه، چند کتابِ سفارشیی من را خرید یا از کتابخانه دانشگاههای دیگر به امانت گرفت. از این گذشته، با چند ناشری که در شهرهای آمریکا میشناختم، دربارهی این تحقیق صحبت کرده بودم، برخی از آنان هم کتابهائی برایم فرستادند. چند تن از نویسندگان و شعرا نیز آثارشان را برایم فرستادند. اما با اطمینان میگویم که در حین کار، همهی کتابهای نوشته شده در فاصلهی آن هجده سال را نخوانده بودم. و این البته، یکی از کاستیهای کتابِ مقدمهای ... است. اما، این واقعیت را هم باید بگویم که آثار موجود در این کتاب، تنها آثاری نیستند که خوانده بودم. من بر اسـاسِ اشتراکِ ساختـارهای ذهنیی موجود در انبوهی از اثر، فقط به باز کردن چند مثال بسنده کردهام.

n اگر میخواستید این کتاب را دوباره بنویسید، به چه نکاتی توجه میکردید، که در زمان تهیهی آن، برایتان امکان نداشت؟

q خُب، من دوباره آن کتاب را نمینویسم. همان طور که به تفصیل شرح دادم، آن کتاب، پاسخ به یک ضرورت بود. منظورم این نیست که حالا پاسخ پرسشهای ملتهب خودم را پیدا کردهام. اما، نه تنها من در فرایند آن جستجو رشد کردهام، بلکه ادبیات فارسیی برونمرزی هم در مرحلهای از رشد و شکوفائی است، که هـدف، دیـدگاه، و روش دیگری را بـرای بـررسی طلب میکند. منتها، چنـد نکته هست، که هـر بار بـه این کتـاب نگاه میکنم، به یادم میآیند و تأسفم تازه میشود. یکی، ضرورت چاپ کتاب در یک جلد (هم به خاطر صرفهجوئی در هزینهی چاپ، و هم به خاطر ماهیتِ بخشناپذیر بودنِ متن بر اساس هدفش) که وادارم کرد حدود 250 صفحهی کتاب را از جا به جا و گوشه و کنارِ آن حذف کنم. نکتهی دوم، کاستیی یک فهرست از کتابهائی که خوانده بودم. و سومی، که از نظر امانتداری در پـژوهش اهمیت بیشتری دارد، کمبـود آمـار است. یعنی، تعداد و فهرست متنهائی که در هر بنمایهی مشترک خوانده بودم، باید در ابتدای بحث دربارهی آن بنمایه، منعکس میشد. باید میگفتم که چند در صد از آثاری که خواندهام، مثلاٌ، در بنمایهی همتا مشترک هستند. در آن صورت، مفهوم اشتراک، اعتبارِ حضوری علمیتر مییافت. ولی خُب، آن کتاب دیگر از دست من خارج است.

n شاید در تجدید چاپ کتاب، بتوانید این نکات را در یک مقدمه یا تکمله بر آن بیافزائید.

q امیدوارم این فرصت را پیدا کنم.

n فصل سوم کتابِ مقدمهای ... را به نقد فرهنگی و فصل چهارم را به نقد ادبیِ ادبیات مهاجرت اختصاص دادهاید. تفاوت این دو نگاه چیست؟ و در هر زمینه، چه تئوریهایی را محک سنجش قرار دادهاید؟

q نه، عنـوان فصــلِ چهـارم کتـاب، زیبائیشناسیی آثار تبعیـد است، نه نـقـد ادبی. نـقـد ادبی دارای حـوزههای گوناگونیست. نـقـد فرهنگی، نـقـد روانشناختی (از دیدگاه فرویدیسم)، نقد مارکسیستی، نقد فمینیستی، نقد زیبائیشناختی، هر یک، شاخهای از نقد ادبی هستند، که البته، هیچ یک از آنها در حرکت از تئوری به عمل- مرزبندیی صد در صد مستقلی ندارند، و هر یک از آنها هم دارای شاخههای گوناگون هستند. فصل سوم کتاب چون به درونمایههای مشترک مربوط بود، و چون در تحلیل درونمایههای مشترک در آثار، به عملکردِ کهنالگوهای قومی هم میرسیم، خواه و ناخواه باید از دیدگاه نقد فرهنگی حرکت میکردم. زیرا از این چشمانداز است که میتوان شماری از آثار را به منزلهی یک پیکره در نظر گرفت. افزون بر این ضرورت، من به نقد زیبائیشناختیی صـرف چنـدان اعتقادی ندارم. شاخههای نقد زیبائیشناختیی غرب (که ما هـم از آنها آموختهایم)، از همان ستارههای تفکر در یونان باستان تا کانت و هگل و لوکاچ و پاوند و الیوت با همهی تفاوتهایشان- یک وجه اشراک بنیادین دارند. یعنی همگی شالودهسازند و بر قطعیتِ سلسله مراتب استوارند. تئوریهای مربوط به ساختارشکنی نیز، که بر مبنای شکستن چارچوبهای از پیش تعیین شده استوارند، در صورتی که اشتباهاً به عنوان یک متر و معیار معین، محکِ سنجش قرار میگیرند، به ضد خود تبدیل میشوند. یعنی، علارغم آزادیخواهیی ذاتی، به یک چارچوب یا یک قدرت تغییر ماهیت میدهند. از این رو، آموختهام که با یک تئوری یا چارچوب معین به سراغِ سنجشِ متن نروم، و بگذارم که ماهیت اثر، اول مرا در تعیین کانون دید راه بِبَرَد، و سپس، برای بازکردنِ آن کانون، از دانش تئوریک خود (در زمینهی همان کانون)، سود میجویم. تـأکیـد میکنم، کـه این آزادیی عمـل را با پشتـوانهی شنـاخت از تئوریها، مؤثر و کارا میدانم. چون، در فعالیتِ این آمیزه است که متنِ نقد، ضمن نفس کشیدن در هوائی تئـوریک، عنـاصر سـازنـدهی تئوری را مـداوماً بـر سر خواننده آوار نمیکند. از این مهمتر آن که، خـودِ منتقـد در انجـمادِ تئـوری متـوقف نمیشود.

و اما بخش سوم پرسش شما، دیدگاه تئوریک در سراسرِ کتابِ مقدمهای ...، دیدگاه تاریخگرائیی نوینnew historicism است. اصول این دیدگاه در نقد زیبائیشناختی هم ساری و جاری است و در غرب، به نام بوطیقای فرهنگی cultural poetic شناسائی میشود. دیدگاه نقد تاریخگرائیی نوین، متن را به عنوان فرآوردهی تاریخ جامعه (در دورهی خلق اثر) برانـداز میکند، که مبنای آن، نقدِ نقدِ تاریخگرائیی سنتی است. یعنی دیدگاه تاریخگرائیی نوین، تنشهای جامعه را تنها به جدال طبقاتی تقلیل نمیدهد، بلکه کلیهی شرایط تاریخی را در سازوارههای ذهنیی اثر، مؤثر میداند. در زمینـهی خـرده مباحث کتـاب هم، کـوشیدهام که پس از اشاره به نظریـههای مـوجود در هر مبحث، نظریهی انتخابیی خودم را به خوانندهی کتاب اعلام کنم. مثلاً، در مبحث روانشناخیی خود، پس از ذکر نظریههای گوناگونی که دربارهی این مفهوم وجود دارد، دیدگاه پست مدرنیسم مردمی plebeian post-modernism را به عنوان سنجهی کار انتخاب کردهام و دلایل این انتخاب را هم شرح دادهام.

n شما به مبحث عشق در ادبیات مهاجرت پرداختهاید، اما به مبحث اروتیسم نپرداختهاید. آیا اثـری در این ژانـر بـوجـود نیـامـده؟ یا دلیـل دیگری وجـود داشته است؟ و اگر اثری در قلـمـرو اروتیـسم وجود نداشته (دستکم در دورهی تحقیق کتاب شما، یعنی آن 18 سال)، واقعاً دلیلش چه بوده است؟ چون با نبودن سانسور و آزادیی مطلق، زنان و مردان ما باید توانسته باشند که در این قلمرو، خلاقیت ادبیی خود را بروز دهند.

q بله، در کتاب مقدمهای ... مبحث مستقلی با عنوان اروتیسم وجود ندارد. دلیل آن هم بسامد پائین آثاریست که با این درونمایه نوشته شده بود در آن 18 سال. اما در همان مبحث عشق و جنسیت، چند اثر را در این زمینه بازگردهام. مثلِ شعری از لبریختههای یدالله رؤیائی، و داستان کوتاه بریدههای نور از کتابی به همین نام، نوشتهی مهرنوش مزارعی. این دو اثر، از حد بیان اروتیک فراتر رفته و به ساحت اروتیسم رسیدهاند. البته در سالهای اخیر، مثالهای فراوانتری هستند. مثلاً در شعرهای جلال خالقی مطلق، مانی، مجید نفیسی، ساقی قهرمان، و اسماعیل خوئی نمونههائی وجود دارند که برخی فقط از بیان اروتیک سود جستهاند، و برخی، واقعاً مفهوم اروتیسم را القا میکنند. یکی از تفاوتهای این دو به فشردهترین کلام- این است که در بیان اروتیک (که در حوزهی معرفتشناختی بررسی میشود) ریشههای سرکوب غریزههای جنسی، قابل ردیابی است. اما از ساحت اروتیسم (که در حوزهی هستیشناسی بررسی میشود) نشانههای خواهش جنسی (حتا اگر پرحسرت باشد) یا خودِ عملِ جنسی سربرمیکند، مثل شعر یک تکه رخت زنانه از مجید نفیسی، یا شعر فانتزی از میرزا آقا عسکری (مانی)، یا شعـرِ ارگاسم orgasm ، سـرودهی سـاقی قهرمان. اما این که چرا بسامد این درونمایه در مجموعهی آثار مهاجرت پائین است، خودش موضوع جالبی برای تحقیق است و من فعلاً جواب مشخصی برای آن ندارم. البته، در ادبیات غربی هم میبینیم کـه درصـد کمی از نـویسنـدگان به این درونمایه یا بنمایه پرداختهاند و میپردازند.

n شما در قلمرو کلیی هنـر مهـاجرت، فقط بـه هنـرهای کلامی پرداختـهاید، و فیالمثـل تئـاتر و سینما و ترانهسرائی و نقاشی و دیگر هنرهای تجسمی در پژوهش شما کنار ماندهاند. دلیل خاصی برای این کار بوده؟ و آیا در جلد دوم کتابتان که از سال 1357 به بعد را دربرمیگیرد، به این قلمرو اشاراتی دارید یا نه؟

q درست است. به این هنـرها در آن کتاب نپـرداختـم، چـون سـواد لازم را بـرای این کار نداشتم، ندارم. فکر میکنـم تحلیـل یک اثـر هنـری بـدون تسلط بر دانشِ تاریخی و تئـوریکِ آن هنر، خیـلی جرأت میخواهد، چیزی که من در خودم سراغ ندارم.

n بر سرِ آن میزان از تحقیق شما که به ناگزیر، از جلد اول کتابِ مقدمهای ...، آنها را حذف کردید، چه آمد؟ آیا در جلد دوم خواهد آمد، یا متعلق به همان زمانِ 18 سالهی تحقیق شما در جلد اول است؟ اصلاً، یادتان میآید که حذف شدهها، چه آثاری و در چه زمینههایی بودند؟

q حذف شدهها، عمدتاً، آثاری بودند که به عنوان مثال در زمینهی مبحثهای مختلفِ کتاب، بازشان کرده بودم. بیشترِ این بخشها، به علت کاربرد تکنیک cut & paste (در ویرایش)، از بین رفت. و آن چه هم روی کاغذهای تکه تکه (بریدههای قیچی) مانده، در رابطه با یکدیگر نیستند. تا به حال، فقط موفق شدهام که دو داستان حذف شده را در یک مقاله بیاورم: بیلی نوشتهی سودابهی اشرفی که از بخشِ عشق و جنسیت حذف شد، و غریبهای در رختخواب من نوشتهی مهرنوش مزارعی که از بخش همتا. (این مقاله، متن سخنرانیی من در یازدهمین کنفرانس بنیاد پژوهشهای زنان ایران، بود و در نشریهی سالانهی بنیاد نیز به چاپ رسیده است.) آثار دیگری که حذف شدند، تا جائی که به یادم میآید، شعری بود از یاشار احد صارمی، که در بخشِ مرگ قهرمان تحلیل شده بود؛ نقدی از مجید روشنگر (دربارهی رمان گسلِ ساسان قهرمان) که به بخش عشق و جنسیت مربوط بود؛ شعری بود از برتولت برشت که میوههای آمریکا را بیعطر و بیمزه یافته بود، و در بخشِ مقایسه آن را آورده بودم. شعر دیگری بود از اردشیر لطفعلیان، که یکی از خطهای آن هنوز در من میکوبد: در آن سامان بهاران رنگِ دیگر داشت؛ تحلیلِ آثاری از بیژن کارگر مقدم، داریوش کارگر، م. پیوند، اسماعیل نوری علا، منصور خاکسار، علی زرین، محمود فلکی، مرتضا میرآفتابی، قدسی قاضینور و اکبر ذوالقرنین و (دیگر یادم نمیآید) که یا کاملاً حذف شدند، و یا به صورت کوتاه و فشرده بازسازی شدند.

n پس خیلیها از شما گلهمند شدند؟

q بله، همین طور بوده. امیدوارم توضیح مفصل من، در رفع گلهها مؤثر باشد.

n جای زنان را در ادبیات مهاجرت چگونه ارزیابی کردید؟ و اگر نگردید، حال از این فاصله (منظورم از زمان چاپ کتابِ مقدمهای ... تا حالا است) این ارزیابی را چگونه میبینید؟ آیا اثر یا آثار خوبی، در آن دورهی 18 ساله، سراغ دارید که بشود آن را در قلمرو ادبیات فمینیستی جا داد؟

q من فکر میکنم کـه رسیـدگی به ادبیات زنان ایرانی در مهاجرت، مستلزم یک کار جداگانه است، که در طیی آن، باید آثار زنان نویسنده در پیش از انقلاب را با کارهای همان نویسندگان در مهاجرت، روبهرو کنیم، بعد آثار مهاجرتٍ همین دسته را با آثار زنانی که نوشتن را در مهاجرت شروع کردهاند، به مقایسه بگذاریم. در فرایند این روش است که میتوانیم به شاخصههائی در این ادبیات نزدیک شویم. در کتابِ مقدمهای ... هیچ بخشی یا فصلی، اختصاصاً به ادبیات زنان منحصر نیست. علت آن هم برمیگردد به هدفی که برای کتاب در نظر داشتم، و پیگیریی آن هدف، بزرگترین وسواسٍ روششناسیی من بود. همین وسواس، مرا (به عنوان یک زن)، در برابر وسوسهی ورود به مبحث جداگانهای در زمینهی ادبیات زنان، حفظ کرد. و گرنه، یا به کلیگویی دچار میشدم، و یا راه پیگیریی هدف را گم میکردم. فکر میکنم که این توضیح هم لازم باشد که، افزودن عبارتٍ مقدمهای بر ... به عنوانِ اصلیی کتاب، بسیار آگاهانه بود. زیرا به عنوان کسی که در آثار مهاجرت تعمق کرده بود، میدانستم که ادبیات فارسی در تبعید را از دهها جنبه میتوان و باید بررسید.

اما در پاسخ به قسمت دوم این پرسش، یعنی، نام بردن از آثارِ خوبِ فمینیستی در آن دورهی 18 ساله. بله، آثار زیادی در قلمرو ادبیات فمینیستی جـا میگیرند، که الزاماً همهی آنها به وسیلهی زنان نوشته نشدهاند؛ و الزاماً همهی پارههای یک مجموعه (شعر یا داستان) در مساحت فمینیسم نمیگنجند. برای نام بردن از همهی آنها، فهرستی طولانی لازم است، و مجالی برای استدلال، مخصوصاً وقتی که بارٍ صفتِ خوب بر شناسائی گرانی کند. صرف نظر از تکنیکهائی که ساختار فیزیکیی اثر را میسازند، آن چه که مفهوم خوب در عبارتِ یک اثر خوب فمینیستی را برای من رقم میزند، نشرِ گستردهی باورهای فمینیستی در لایههای زیرینِ ساختارهای ذهنیی اثر است. در مهـاجرت، بسیار داریم داستانها و شعرهائی که از آنها فریاد فمینیسم به گوش میرسد، و برخی از آنها از نظرِ نشان دادنِ تحول در جهانبینیی جامعهی مهاجر، از ارزشهای متعالی هم برخوردارند، اما از ویژگیی نشر بهرهی چندانی نبردهاند. مثال بارز این دسته، رمان گسل نوشتهی ساسان قهرمان است؛ آن جا که نویسنده، به بازنماییی اعمالِ آذر بسنده نکرده و او را به بیان حرفهای فمینیستی وامیدارد. در برابر، بسیار داریم آثاری که بدنهی بیرونیی آنها از سازههای تلقینی و آموزشی در امان مانده اما باورهای فمینیستی در لایههای زیرین آنها منتشر است. از بیـن این دستـه، اگر نـاگـزیر به انتخابِ دو سـه نام باشم، در ابتدا از رمان کسی میآید نوشتهی مهری یلفانی یاد میکنم. در این داستان هر دو شاخصهی سرنوشتسازِ موجود در فرهنگ مرد/پدرسالار تنیده در یکدیگر و پیچیده بر هستیی آدمهای داستان- در بافتاری بازسازی میشوند که جلوههای عملیی سَمِّ بُنِ ریشه را در رفتار و پندار و گفتار آدمها به نمایش میگذارد؛ و فروریزش زندگیی آدمها زیر تأثیر این سَمّ، آواری میشود بر سرِ خوانندهای که کم و بیش از همان ریشه تغذیه کرده است. این ویژگیها، با همین ابعاد، در مجموعه داستانهای به همپیوستهی کاش ماهیها و شیرها نوشتهی حسن زرهی، در داستان بیلی نوشتهی سودابهی اشرفی، و در داستان سیلویا نوشتهی مهرنوش مزارعی، حضور دارند. گرچه مزارعی در سیلویا پادزهرِ آن سـم را در بطنِ اثـر گستـرده است، و نـه خودِ سم را. اما در حوزهی شعر که به نسبت داستان، ریشههـای عمیقتری در ناخودآگاه دارد، و از آن جا که پرشهای زبانی از ابزار شعر هستند، مسئلهی نشر (که در داستان ملاک اصلی بود) در شعر صدق نمیکند. شعرهای فمینیستیی مهاجرت، یا با بیان اروتیک، یا با ورود بـه حـوزهی اروتیسم بـه تابوشکنی پرداختهاند و یا باورهای فمینیستی را به شعر میهمان کردهاند. و هیچ یک از این شگردهای ساختاری هم به خودیی خود، در خـوبی یا بـدی شعر، نمیتـوانـد ملاک سنـجش باشد. یعنی، یک شعر فمینیستیی خـوب میتواند شعرِ خوبی هم باشد یا نباشد. با این توضیح، اگر در حوزهی شعر خوب فمینیستی ناگزیر به انتخاب باشم، از برخی شعرهای پرتو نوری علا، مهرانگیز رساپور، و رباب محب یاد میکنم.

دربارهی جای زنان در ادبیات فارسیی مهاجرت، با این که، تعیینِ جا هم، مانند هر مقولهی دیگر، نیازمند شاهد و مثال و استدلال است، و با این که از کلیگوییهای بیشاهد و مثال و استدلال سخت میترسم، اما انبوهِ پرشمارِ زنان نویسنده در برونمرزهای ایران، این نظر را برایم فراهم آورده که، زن ایرانی، حق ضایع شدهی تاریخی خـود را در حـوزهی نـوشتن، در طول این دو دهـه، بازپس گـرفته است. گرچـه این جهش را در درونمرزهای ایران هم میبینم. از نظر کیفی هم، رشد و تحول فزایندهای که در ساختارهای ذهنیی آثار زنان (در حوزههای شعر، داستان، پژوهش و نقد) میبینیم، این نظـر را برایم فراهم آورده که، زن نویسندهی مهاجر ما، در دو زمینه از مردان نویسندهمان پیشی گرفته است: 1) شکستن تابوهای فرهنگی، یا دستکم، رویاروئیی بدون خودفریبی با آنها، که در آثار زنان از سطح کلام فراتر رفته و به معنا رسیده است. 2) توفیق نسبی در شناساییی خـود، یعنی در دستیابی به استقلال درونی، که محصولِ زمینهی اول است. برای این نظرها هم، طبعاً پشتوانههای استدلالیی لازم را دارم، و امیدوارم امکان نگارش آنها را پیدا کنم.

n شما شاعر و نویسندهی ایرانیی خارج از کشور را فراهمآورندهی شکوفاترین دورهی تاریخِ فرهنگ ایران میخوانید. این شکوفائی در چیست؟ و سیر تحول آیندهی جامعهی ایرانی در درون و برونمرز کدام است؟

q این جمله و ادعایی را که با خود حمل میکند، با توجه به هدفم در بررسی بر محور هویت فردی و تلاش برای رهایی از تفکر مرید و مرادی- شکل گرفت. ما، البته، اوجهای شکوفائی، در تاریخ فرهنگمان، فراوان داریم. مثل شکوفاییی خطنگاری و نقاشی و پارچهبافی در دورهی تیموری، یا معماری در دورهی مغول، یا کاشیکاری در عصر صفویه. اما این دورهها در رابطه با کانونِ مورد بررسیی من، دورههای حضیض تلقی میشوند. تا جائی که به کانون جستار در کتاب مقدمهای ... مربوط میشود، ما در طول تاریخمان یک دورهی اوج داریم که در سدههای سوم تا پنجم هجری رو کرد. در این دوره، خردگرایی، زندگیی گیتیانه و تن آدمی مطرح بود. در همیـن دوره است که شاهنامه سبز میشود، ویس و رامین میروید، و بیهقی میبالد. اما در همان دوره، و در کنـار همان رویش، عرفان هم پیکار خود را با فقه و زور و ضربِ مذهب شروع کرده بود، که جوانههای آن در سدههای ششم تا هشتم به درختان تناوری چون نظامی و عطار و مولوی و حافظ بدل شدند. عرفان، از یک سو منادیی خردستیزی و نفیی زندگیی زمینی بود، با هدف استحالهی فرد، ابتدا در مراد و سپس در خدا یا همان عشـق آسمانی؛ و از سوی دیگر با طرح مسئـلهی راز، نـوعی فـردگرائیی منحـط و بـریـده از جـامعـه را تلقیـن میکرد. بنا بر این باز تا جائی کـه به هدفِ کتاب مقدمهای ... مربوط میشود این دوره، دورهی زوال خرد و فـرودِ انـدیشهی هـویت فـردی است. در حالی که از نظر زیبائیشناسیی شعر، یک دورهی شکوفاست، یک اوج است. که البته همین اوج هم در طـول دو سدهی بعد، به فرودی وحشتنـاک میرسد. فـرهنگ ما در دوران مشـروطیت، در چشـم دوختـن به این فـرود و انگیزههای آن، باز اوج میگیرد. منتها این بار، جستجو و بازیافتِ هویت ملی را سرلوحه قرار میدهـد. و با وجودی که نیاز به خردگرائی حس میشود، و با وجودی که نیمایوشیج جوانه میزند، و با وجودی که رنگ و بوی فردیت در گوشه و کنار برخی از متنها (مثل نوشتههای تقی رفعت و تألیف و ترجمهی کتابهای مربوط به روانشناسی) در این دوره به چشم میخورد، اما از این چند استثنا که بگذریم، از فردیت و انتخاب فردی، به صورت همهگیر، خبری نیست. در حدود دههی چهلِ سدهی جاری، باز با شکوفائیی ادبیات سروکار داریم، به ویژه شعرِ این دوره. شاعرانی که بخش صوریی نـوآوریی نیمایـوشیج را فهمیده و پذیرفتـه بـودنـد، این اوج را پـدیـد آوردند. اما در همین دوره و همزمان با شکوفائیی شعر، جوانههای فردیت که عمدتاً در فروغ فرخزاد تجلی میکرد، در سنگینیی تفکر عرفانِ موروثی، و در گرانیی خـوی تعبـدگراییی مزمن، و عمومیتی که نوع دیگرش به وسیلهی روندهای روشنفکریی زمانه تجویز میشد، پژمرد. این عمومیت در ادبیات، غریزهی سالم فروغ فرخزاد را به زوزهی دراز توحش تبدیل کرد. و در سیاست هم، در کورانٍ جهتیابیی انقلاب، حتا عناصر آگاه جامعه نیز در بزنگاه انتخاب و تصمیمگیری نتوانستند خود را از این عمومیت رها کنند. در حالی که در ادبیـات فارسیی برونمرزی، مسئلهی جستجو برای هویت فردی، عمدهترین دلمشغولیی نویسندگان ماست. جستجوی موجود در متنهای دههی نخست مهاجرت، در دههی دوم، به نوعی یافتن هم رسیده است. یعنی حالا، قبول مسئولیت فردی در قبال انتخاب، در همـهی ژانرهای نوشتاریی ما - اعم از شعر و داستان و پژوهش و نقد- قابل ردیابی است. از این چشمانداز است که آثار فارسیی آفـریده شـده در بـرونمـرزهای ایران را، تبلور شکوفاترین دورهی تاریخ فرهنگمان برآورد کردهام. بر آن گفته، اکنون این را نیز میافزایم که ما پس از هشتاد سال، با بنیاد فلسفهی نیمایوشیج (در حرفهای همسایه و در ارزش احساسات) یعنی با طرز دیگرِ نگاه کردن یا طرز دیگرْدیدن ملاقات کردهایم.

اما دربارهی بخش دوم پرسش شما دربارهی آیندهی سیر تحول، باید بگویم که من در آن حد نیستم که آینده را پیشبینی کنم.

n من با ارزیابیی شما که عرفان منادیی خردستیزی است، چندان موافق نیستم. اما این یک بحث فلسفی است و شاید جایش این جا نیست. بنا بر این در صدد نیستم که بحث دربارهی کتاب شما را به راه دیگری بیندازم. اما اگر توضیحی دارید، آمادهی شنیدن هستیم.

q بله، این بحث پردامنهای است به طـوری که ردهی شنـاختگرایان در مدرنیسم غرب را هم میتواند دربربگیرد. اما به اشاره یادآور میشوم که عقلستیزی و استدلالگریزی، یکی از سازههای متافزیک عرفان است. افزون بر آن چه که در جوهرِ آموزههای عرفانی میبینیم، مفهومِ پای استدلالیان چوبین بُوَد را میتوانیم در تک بیتهائی از شاعرانِ عارف، یا عارفانِ شاعرِمان نمونه بیاوریم. البته، با نگاه اکنونی و آغشته به موجهای فلسفیی امروزین، میتوان گفت که شاید منظور از عقل و استدلال که در عرفان رد میشد، استفادهی ابزاری از عقل بوده. اما از سوی دیگر، میبینیم که مولوی، که پای استدلالیان را چوبین میبیند، خودش در مثنویی معنوی، طیی هر داستان، برای به کرسی نشاندن آموزههای خود، دهها استدلال به کار میبرد که اکثرشان بر استفادهی ابزاری از عـقـل استوارند. با این همه، بین استدلال، منطق، عقل یا خردی که فردوسی، فارابی، ابن سینا، مسکویهی رازی، یا ابوالحسن عامری از آن سخن میگویند، و استدلالی که مولوی یا دیگر عرفا به کار میبرند، همان فاصلهی ناسوت و لاهوت وجود دارد. هستیشناسیی خردگرایانی که همین الان از آنها نام بردم، بر مبنـای وحدت جسم و روح در آدمی بود، و در معرفتشناسیی آنان آدمی در رابطـه با اجتمـاع، هستیی فعـال مییافت. اما عرفان، روح و جسم را به عنوان دو پدیدهی مجزا شناسایی میکرد، رهایی و رستگاری فردی را به عنوان هدف زندگی میشناخت، و در راه رسیدن به این هدف، جسم را به شدت تحقیر میکرد. رهاییی فردی و نجات روح در عرفان که در ابتدا راه برونشدی بود از چنبرهی همسانی و بیهویتیی شریعت- به تدریج، فرد را از جامعه برید. من بـه این علت از این رونـد تفکر به عنوان فردگراییی منحط یاد میکنم که، دستگاه نظریی عرفان، نه تنها با جدا کردن جسم و روح هویت فردی را از اعتبار انداخت، بلکه با تزِ رستگاریی روح، مسئولیت فردی در قبال جامعه را به فراموشی سپرد.

n من آینههای در دارِ هوشنگ گلشیری را در قلمرو ادبیات مهاجرت قرار میدهم. به دو دلیل: فضای داستان، قلمرو مهاجرت است، و اگر گلشیری به این مسافرت نیامده بود، این داستان با این درونمایه نوشته نمیشد. و دیگر این که، این اول بار در آمریکا منتشر شد و بعد (البته به فاصلهی بسیار کوتاهی) در ایران. نظر شما چیست؟

q من در این جا سعی کردهام که از طریق ساختارهای ذهنیی موجود در آثار، به نویسنده برسم و دربارهی ذهنیت نویسنـده نظر بـدهـم، نه دربارهی اثر به تنهـایی. مثلا ابراهیم در آینههای در دار میگوید ما سعی میکردیم یا میخواستیم دنیا را عوض کنیم (نقل به معنا)، و جملهی بعدش، توفیق در عوض کردنِ دنیا را نفی میکند. خب، هر آدمی، از جمله شخصیت داستان میتواند و آزاد است که برداشت و نظر خودش را دربارهی مسائل بازگو کند. اما پشت این نوع نتیجهگیریها در آینههای در دار (در بافتاری که نشستهاند)، ذهنیت نویسنده ایستاده و حکم میراند. به عبارت دیگر، این ابراهیم نیست که میداند. این هوشنگ گلشیری است که ضمن نشان دادن سردرگمیی ابراهیم، قضایا را میداند و نتیجهگیریهایش را از زبان این آدم به خواننده القا میکند. بگذریم که من در ذهنم با گلشیریی عزیزم دعوا میکردم که چطور سهم خود را در عوض کردنِ گـوشهای از دنیا نمیبیند؟ اما در مورد این که شما این اثر را در قلمرو ادبیات مهاجرت جا میدهید، باید بگویم که مکان نگارش و محل چاپ، و حتا بنمایه یا درونمایههای یک اثر را برای قرار دادن آن در قلمرو ادبیات مهاجرت، عناصر تعیین کنندهای نمیدانم. گلشیری در هنگام نوشتن این اثر دلش به خانه گرم است، یعنی دردِ کنده شدن را به طور مستقیم حس نمیکند. و اگر قرار باشد که بنمایهی کار را هم بخواهیم به حساب بیاوریم، خب، آن وقت ثریا در اغمای اسماعیل فصیح را هم باید در این قلمرو بپذیریم.

n آیا تفاوت مهمی که مابین ایرانیان در کشورهای مهاجرپذیر مثل آمریکا یا کشورهای اروپایی یا آسیایی وجود دارد، تأثیری در ادبیات مهاجرت گذاشته است؟ تأثیر وضعیت طبقاتیی مهاجرین بر این ادبیات چیست؟

q به این پرسش هر جوابی بدهم، با پشتوانهی استنباط شخصی خواهد بود، چون روی این مقولات مطالعهی سیستماتیک ندارم.

n در نوشتن نقد ادبی، آیا تمایل شما به سادهنویسی است یا جزو کسانی هستید که میگویند این رشته، یک رشتهی تخصصی است و نقد ادبی لزوماً با سادهنویسی منافات دارد؟ به عبارت دیگر، برای خوانندهی معمولی مینویسید یا برای خوانندهی خاص در قلمرو نقد ادبی؟

q خب، نقدِ ادبیی جدی، یک کاوش است. تلاشی است برای رسیدن به اعماق متن و یافتن معناها، از این رو به فلسفـه نیـازمنـد است، و طبعاً نمیتـوانـد طیف گستردهای از خواننده را به خود جلب کند. با این وصف، فکر میکنم که میزان جلب توجه خواننده بستگی دارد به هدفِ منتقد از نوشتن. اگر هدف او به رخ کشیدنِ دانش خود باشد، البته و به ناگزیر، کارش از زبان و ساختاری سر در میآورد که قابل فهم همگان و حتا قابل فهم نویسندگان آثار ادبی نیست. و اگر به عنوان یک رهبر ادبی در صدد آموزش و القای نظرهای خود باشد، حتا اگر فهمیده شود، مورد عنایت قرار نمیگیرد، به ویژه از سوی آفرینندگان آثار خلاقه. اما یک وقت هست که هدف منتقد، سهیم کردن دیگران است در برداشتهای خودش از اثر. در این صورت میکوشد که تا حد ممکن زبان و ساختاری که برای کارش انتخاب کند که قابلیت بیشتری برای ایجاد رابطه با همگان داشته باشد. آرزوی من این است که هرچه بیشتر به این قابلیتِ فروتنانه، نزدیک شوم. برای رسیدن به این آرزوست که تئوری را - فقط- به کار میبرم و از ذکر نام و تعریف تئوری تا حد ممکن- پرهیز میکنم.

n آیا دوست داریر از چند کار برجستهای که بعد از چاپ کتاب شما در قلمرو ادبیات مهاجرت چاپ شده، نام ببرید؟

q بله، در زمینهی نقد: کتابِ حکایت داستان، مجموعهی 8 سخنرانی از همایش داستاننویسی در تبعید، شامل مقالههای بسیار جالبی است که هر یک، از دیدگاه و زاویهی معینی، داستان فارسی در مهاجرت و نویسندگان آنها را بررسیدهاند. این کتاب، که از آثار کانون نویسندگان ایران در تبعید است، به کوشش بهمن سقائی، به وسیلهی نشر دنا در هلند، در سال 1999 منتشر شده است، و نویسندگان مقالههای آن نیز جلیل دوستخواه، نسیم خاکسار، بهمن سقائی، اسد سیف، رضا قاسمی، شهلا شفیق، عباس معروفی، و عباس میلانی هستند.

اثر دیگری که، گرچه به قلمرو ادبیات مهاجرت منحصر نیست، اما به وسیلهی یک منتقد برونمرزی نـوشتـه شده و لازم است در زمینـهی نقد ادبیی برونمرزی از آن یاد کنم، کتابِ در سوگِ آبیی آبها، نوشتهی بهـروز شیـدا است. این کتـاب، مجمـوعـهای از 15 مقاله است که تـوسط نشـر باران در سـوئـد، در سال 1378 (2000) به چاپ رسیده، و در حوزهی نقد ادبی کار برجستهای است.

درآمدی بر نقد ساختارهای زیبائیشناسی، نوشتهی عباس سماکار که در سوئد، توسط نشر آموزش در سال 1374 به چاپ رسیده، نظریههای مربوط به زیبائیشناسیی هنر را در حوزههای ادبیات، تئاتر، رقص، موسیقی، نقاشی، پیکرهسازی، معماری و سینما بررسی کرده است. این کتاب صرفنظر از برخی نارسائیها، پیشنهادهای تازهای را (در زبان فارسی) مطرح میکند.

هنر و آگاهی مجموعهی مقالههای نقدی است که خانم پرتو نوری علا در طول دو دههی گذشته بر آثار ادبی و آثار سینمائی و نمایشی نوشته و در سال 1999 به وسیلهی کلبهی کتاب در لسآنجلس منتشر شره است. این مجمـوعه شامل یکی از درخشانترین نقدهائی است که بر کلیدرِ دولتآبادی نوشته شده، و نیز نقد رمان سورةالغراب مسعود محمودی که جایزهی نشر باران را از آنِ خانم نوری علا کرد.

در زمینهی شعر و داستـان، همان طـور که قبلاً هم گفتم، صفتِ برجسته، کار داوری را سخت میکند. چون داستانهای برجستهای تولید شده که مثلاٌ در یک مجموعه، در کنار داستانهای متوسطی به چاپ رسیدهاند. یا در مجموعههای شعر، همین طور. مثل داستان بیلی که بر تارک مجموعهی فردا میبینمت نوشتهی سودابه اشرفی، میدرخشد. داستان ملاقات از مجموعهی سوگ نوشتهی شهلا شفیق؛ داستانهای سیلویا و داستان غمانگیز یک جنایت هولناک از مجموعهی کلارا و من نوشتهی مهرنوش مزارعی؛ داستانهای آرزوهای دم مرگ و نیمه شب اتفاق افتاد از مجموعهی سر سفرهی خویشان نوشتهی حسین نوشآذر؛ داستان نوشیدن یک قهوه در ملاء عام از مجموعهی فرشته فاحشه نوشتهی افسانه خاکپور (با وجود ناهمواری در زبان)؛ داستانهای پرسه و کاج از مجموعهی پرسه و داستانهای پله و دیدار از مجموعهی پنجره نوشتهی خسرو دوامی که اخیراً منتشر شده است؛ داستانهای پیرمردِ داستان خرزویلم دارد میمیرد و اشتباه بزرگ از مجموعهی راستهی آریزونا نوشتهی نسیم خاکسار؛ یا رمان شالی به درازای ابریشم نوشتهی مهستی شاهرخی. اینها کارهای درخشانی هستند. و البته، این فهرست ادامه دارد. در زمینهی شعر هم، میتوانم از مجموعهی آنسوی برهنگی سرودهی منصور خاکسار، و مجموعهی کوچکی به نام سرودههای اخیر اینجانب که عباس صفاری در تیراژی اندک به چاپ سپرده، و بسیاری از شعرهای مجید نفیسی و میرزا آقا عسکری، برخی از شعرهای ساقی قهرمان، روشنک بیگناه، مهرانگیز رساپور، زیبا کرباسی با ذکر صفت برجسته در کنارشان، یاد کنم. و البته شعرهای یدالله رؤیائی که جایگاه والای خود را دارد.

n از داستان بلند دکتر نون زنش را از مصدق بیشتر دوست دارد، نوشتهی شهرام رحیمیان، نام نبردید. این اثر را تقریباً همگان ستودهاند. نظرتان دربارهی این داستان چیست؟

q بله، چند نقد ستایشآمیز دربارهی آن خواندهام. به نظر من، بنمایه و ساختارهای ذهنیی موجود در این داستان تازه و قابل تأمل هستند. اما شهرام رحیمیان در کاربرد تکنیکی که برای ساختار فیزیکیی داستانش برگزیده، چندان موفق نیست. خب، داستان از اضافاتِ خبری/تاریخی، با نام و نشانهای واقعی انباشته است، که البته به خودی خود میتوانست مشکل داستان نباشد، اما در این بخشها، زبان، رامِ فضـای کلیی داستـان نیست و از ایجاد ارتباط با بخشهای وهمیی آن تن میزند. به عبارت دیگر، بخشهای ژورنالیستی/خبریی داستان، از فضای رؤیائی و جادوئی و وهمآلودِ بسیار زیبای داستان منفصل میمانند. به نظر من همین انفصال (به اضافهی برخی تکرارهـای نالازم، یا صحنـههای تـزیینی) به این اثر آسیبی جـدی زده است. چون محـل اتصال، یا ادغـام، یا درهمدویدگیی وهم به واقعیت، و برعکس، در رئالیسم جادوئی، حساسترین نقطههای تکنیکیی کار را تشکیل میدهند. البته، چون نظرم را دربارهی این داستان خواستید، این توضیح را لازم دیدم. اما نبودنِ نام این داستان در فهرست پیشنهادیی داستانها را فقط به حسابِ مشکلاتی که دربارهی آن شرح دادم، نگذارید. به هر حال به خاطر این یادآوری از شما متشکرم.

n بازتاب انتشار کتاب مقدمهای ... در داخل و یا خارج از کشور چگونه بوده است؟

q این کتاب در ایران توزیع نشده است. اما چند نسخه از آن به نویسندگان درونمرزی رسیده است. این را، از بازتابهایی که با تلفن یا نامه دریافت کردهام، میدانم. در خارج از ایران هم تا جائی که من خبر دارم، دو نقد بلند (از منصور خاکسار و مجید نفیسی) و سه معرفیی کوتاه (از محمود فلکی، عباس صحرائی و حسین نوشآذر)، از این کتاب به چاپ رسیده، و اجرا کنندگانِ سه رادیوی برونمرزی (فرنگیس حبیبی از رادیو فرانسه، حسین مهری از رادیو صدای ایران لسآنجلس، و مهدی فلاحتی از رادیو صدای آزادی) هم ضمن گفتوگوهائی با من، نظر خودشان را ابراز کردهاند. اظهار نظرهایی هم از دوستان نویسنده در نامههای خصوصی درباره کتاب شده است. مجموعهی این نظرها را میتوانم به دو گروه تقسیم کنم. گروهی که اجزاءِ این کتاب را در رابطهی مستقیم با هدفِ آن در نظر گرفتهاند و اجزاءِ آن را در رابطه با کلِ کار سنجیدهاند، مثل نقدِ منصور خاکسار، که در قالبِ خود کتاب به پاشنهی آشیل آن اشاره کرده است (آرش شمارهی 75، 76)؛ و گروه دیگر که با کتاب، برخوردی مقطعی داشتهاند، و دربارهی اجزاءِ کتاب بدون در نظر گرفتن رابطهی آنها با یکدیگر و نیز با هدف نوشتار، نظر دادهاند. مثل نقد مجید نفیسی (مکث شمارهی 11)، که چون به هدف کتاب و رابطهی اجزاء آن با هم توجه نکرده، روندِ استدلالی را که در کتاب به یک نتیجهگیریی مشخص رسیـده، نادیـده گرفتـه، و خـودِ نتیجـهگیـری را زیـر ذرهبیـن بـرده، و در برخی جاها هم که اصلاً نتیجهگیریای در کار نبوده، خودش جمعبندی کرده و دربارهی آن نظر داده است. خب، برای این گروه که یا همهی کتاب را نخواندهاند، و یا زنجیرهی استدلالی در هر بخش را دنبال نکردهاند، بروز این پرسشها طبیعی مینماید که چرا نام این یا آن نویسنده یا نشریه در کتاب نیست؟ (یعنی این کتاب را یک دایرالمعارف نویسندگان، یا تاریخ ادبیات مهاجرت تلقی کردهاند). چرا آثار از نظر جغرافیائی دستهبندی نشدهاند؟ چرا آثار پیش از مهاجرت زنان نویسنده یا آثار برونمرزیشان مقایسه نشده است؟ چرا آثار نویسندگان نامدار با آثار نویسندگان گمنام در یک جا نشستهاند؟ و ... اما، من از مجموعهی ابراز نظرها، چنین استنباط میکنم که کتابِ مقدمهای بر ادبیات فارسی در تبعید، وظیفهی خودش را انجام داده است. یعنی، اکنون پدیدهای به نام ادبیات فارسی در تبعید شناسنامهای گرچه ناکامل، اما رسمی در دست دارد. در عین حال که، با طرح این گونه پرسشها نشان میدهد که ضرورتِ پیگیری در تکمیل این شناسنامه را هم حس کرده است. و این، برای واحد کتاب، پاداشی گرانبهاست.

n شنیدهایم که شما دستاندرکار تهیهی جلد دوم این تحقیق هستید، که بررسیی آثارِ پس از 1357 را شامل میشود. این کار در چه مرحلهای است؟

q نوشتن جلد دوم این کتاب، هدفی بود که در نیمه راه جلد اول برایم پیش آمد. اما متاسفانه، تاکنون جز یادداشتبرداریهای اولیه، کاری نکردهام. شرایطِ گذرانِ زندگی، مجال این کار را به من نمیدهد. من در هنگام نـوشتن کتـاب مقـدمهای ... در تکـزاس بـا همسـرم زنـدگی میکردم. او تایپ، صفحهآرائی، چاپ و انتشار کتابهایم را با رغبت انجام میداد. در طول پنج سالی که روی کتاب مقدمهای ... کار میکردم، در دانشگاه تکزاس کاری پاره وقت داشتم. حالا، افزون بر این که تمام وقت کار میکنم، وسایل لازم و کافی برای تحویل دادنِ یک مقاله را هم در خانه ندارم. شاید همسرم حق داشت که میگفت: من تو را نویسنده کردم. حالا، گاهی که به این کمبودهای بازدارنده فکر میکنم، میبینم چه پارهی تلخی از واقعیت در این گفته وجود داشت، دارد. با این همه، باید بیدرنگ به این واقعیت هم اشاره کنم که چند متنی را که در طول سه سال جدائی از او به چاپ سپردهام، از جمله متن همین گفتوگو، به وسیلهی او تایپ، صفحهآرائی و آمادهی چاپ شدهاند. در همین جا صمیمانه از او تشکر میکنم.

n یک پرسش آخر، که به کتاب شما هم ربطی ندارد. جای فصلنامهها و دفترهای ادبیی خارج از کشور را چگونه ارزیابی میکنید؟ کارهای ما عبث است یا واقعاً جای پائی برای پژوهشهای ادبیی آینده باقی خواهد گذاشت؟

q نـه تنها اهـالیی قلم، بلکه همهی فرهنگدوستـانی که با خـوانـدن سر و کار دارند، میداننـد کـه این نشریهها، خرج چاپ و انتشار خود را هم درنمیآورند. پس میماند، عشقی که انگیزهی همت گردانندگانِ آنان است. و این عشق و همت هم همیشه در پاسخ به نیاز زمانه شکل گرفته و میگیرد. و حرکتی که در پاسخ به نیاز زمانه باشد، نه تنها عبث نیست، و نه تنها برای پژوهشهای ادبیی آینده دستمایه خواهد بود، بلکه هماکنون با اطمینان میتوان گفت که این نشریهها در معرفی و سازمان دادن به ادبیات فارسی در مهاجرت، نقش اساسی داشتهاند. به عنوان مثال، کتابشناسیی کتاب مقدمهای ... در بخش نشریات، شاهد خوبی است هم بر این نقش اساسی، و هم بر سپاسی که در طیی نوشتن آن کتاب، بیاختیار به این عشق و همت در دل گزاردهام.

n وجه (یا وجوه) تمایز آثاری که در خارج آفریده شدهاند، در قیاس با آثار داخلِ کشور چیست؟

q نظر دادن دربارهی آثار درونمرزی، مستازم نوعی دستهبندی است که در مجال این گفتوگو نمیگنجد. اما همین قدر به اشاره میشود گفت که هم در حجم عظیمی از آثار که به وسیلهی وزارت ارشاد یا سازمانهای وابسته به آن منتشر شده، هم در آثار نویسندگان مستقل، و هم در آثاری که در ردهی بامداد خمار میگنجند، به نسبت آثار برونمرزی یک وجه ممیزهی چشمگیر وجود دارد. از استثنـاهـای هر دو سمت که بگذریم، نویسندهی برونمرزی در آثارش نشان میدهد که نمیداند و میخواهد بداند. اما در آثار درونمرزی، حتا آن جا که نویسنده دارد گیجی و ندانستن و گمشدگی را نشان میدهد، در تحلیل نهاییی اثرش، میبینیم که میخواهد بگوید که میداند. نمونهاش را در آینههای در دار هوشنگ گلشیری میبینیم. نکتهی دیگر، شتاب است که در شعر درونمرزی بیشتر از شعرِ مهاجرت به چشم میخورد، و در داستان درونمرزی، کمتر از داستان مهاجرت. و نکتهی سوم، رویکردِ شگفتانگیزِ نویسندگان و مترجمان داخل کشور است به مایههای عرفانی زیر چـتـرِ کاذبی از پـستمـدرنـیـسم که واقعیتها را کلاً در وهم حل میکند و ارادهی انسان را به قـضـا و قـدر میسپارد.

سپتامبر 2001

بالاي صفحه

2004 by Maliheh Tirehgol. 
To Editor: ghorfeh@mtirehgol.com For Technical Support: techsup@mtirehgol.com
This page was last updated on 09/16/2016 .