غرفهی آخر

ملیحه تیرهگل

معرفیی کتاب

بر بال باد نشستن (رمان)
شهرنوش پارسیپور
سوئد: نشر باران، 2002
پیشگفتار: کامران تلطف

Text Box:  رمان تاریخییبر بال باد نشستن، نوشتـهی شهـرنـوش پارسیپور، در قالب زندگیی یک خانوادهی بازمانده از اشرافیت قاجاری، دوستان و معاشران آن خانواده، و خدمتکاران و فـرودستـان وابستـه به آن، تاریخ اقتصـادی/ سیـاسی/اجتمـاعی/ فرهنگیی سالهای 1322 تا چند سالی بعد از انقلاب ایران (شاید بتوان گفت تا سال1360) را، پرحوصله و مو به مو، و با ذکر نام و نشانهای واقعی و تاریخ تقویمیی رویدادهای مربوط به ایران و جهان، در 696 صفحه مرور کرده است.

پارسیپور در این رمان، بدون دغدغههای مربوط به فرم وتکینکهای روایی در رمان مدرن، و حتا بدون دغدغهی پیروی از قانونمندیهای شناخته شده برای رمان تاریخی، به قول کامران تلطف (در پیشگفتار)، ... در یک نفس، انگار که نمیخـواهد فرصت گفتـن را از دسـت دهـد، تاریخ بیش از دو نسـل را و تاریخ دو حـادثهی بزرگ را به داستان آورده است (ص 4).

میگویم بدون دغدغهی فرم و تکنیک. چرا که در این رمان بلند و پرجمعیت، الف) بارها و بارها-- و در برخی از جاها طولانی و کشدار--  خوانندهی بحث سیاسیی آدمها هستیم. مثلاٌ  درسهای تئوریک سازمان سیاسیی حزب توده، همراه با ریزِ سئوال و جوابهای حاضران در جلسههای حزبی، صفحات بسیـاری (در یک جا، از صفحهی 111 تا صفحهی 122) از کتاب را اشغال کردهاند. ب) راویی رمان، بعضی وقتها دانای کل نامحدود است، یعنی حالات درونی و فکرهای ناگفتهی آدمها را هم میداند و گزارش میدهد. مثلاٌ روایت میکند که: پیر محمود، انسانتر از آن بود که دروغ بگوید. (ص 54). اما  داناییی همین روای در برخی جاهای روایت، ناگهان محدود میشود. مثلاٌ میگوید: روشن نبود که چرا جمیله از این حالت او میترسید. (ص 149). یا: روشن نشد جمیله چرا این همه از او خوشش آمد (ص 184). پ) این راویی گاه دانـای کل نامحدود و گاه دانای محدود، از رسوخ به درون آدمها (به حدی که یک شخصیت کاملاٌ شکل بگیرد)، ابا میکند. ت) اما بارها و بارها نسبت به رویدادها و حالتها و نهاد شخصیتها به ارزش داوری میپردازد. مثلاٌ: میشود گفت که او، بیآن که دست خودش باشد بدجنس بود. (ص 149). یا گاهی، حرف و قضاوت شخصیت داستان را نادرست تلقی میکند: البته به پیرش گفته بود عاشق جمیله است، اما واقعاٌ عاشق جمیله نبود. (ص 255)

اما شگفتا که به رغم کیفیتهای یادشده -- که از نظر شاخصههای تئوریک، حضورشان قاعدتاٌ باید از مجموع شدن  شخصیتها و جهانهای ساخته شده در رمان جلوگیری کند-- بر بال باد نشستن، جهانی منسجم، منتها آکنده از خرده جهانهای پرتضاد را پیش چشم خواننده میگشـاید. این جهـان منسجـم، فـرهنگِ ایرانیی چهـار دهـه از تـاریخ ایـران را به نمایش میگذارد؛ جهانی که آکنده است از تضادهای موجود در ذهنیت میانماندهی ایرانی در کشاکش بین سنت و تجدد. اما طرفهگیی رمان فقط این نیست، بلکه به یاریی تخیل نیرومند نویسنده، این جهانِ اجتماعی/ تاریخی در ساخت و بافتی بسیار جذاب به خواننده عرضه شده است. به طوری که خوانندهی اهل هم ناگزیر است آن را بیوقفه ویک نفس به پایان برد.  

Text Box:   پارسیپور، به سبب تسلط به خلق زبان داستانی  و دست توانایی که در رمان نویسی دارد،  با استفاده از طنزی تلخ (که زیر پوستهی تمام آثارش دو دو میزند)، این جهانها را از درون مجموعهای از رفتار و گفتار و پندار تیپ ها، و در مسیر زمان، به خواننده نشان میدهد،  و نه به وسیلهی یکی از این ابزارها، و نه در یک مقطع از زمان.  از این روست که در طول رمان، برخی از تیپها به تدریج به شخصیت نزدیک میشوند ، بدون آن که ویژگیهای تیپیک خود را از دست بدهند (مثل جمیله، یکی از شخصیتهای اصلیی داستان). افزون بر این، آدمها را نه بدون زمینهی ورود به داستـان وارد میکنـد، نـه استمـرار حضــورشان را در سـاختمان فضـای کلیی رمان بـه فـرامـوشی میسپارد، و نه هیچیک را بدون سرانجام رها میکند. و طرفه این که، در این زمینهپردازی و تعقیب، پایگاه اقتصادی/ اجتماعی/ فرهنگیی همهی آدمها، و تحول تدریجیی هریک از آنها رقم خورده است. این تحـول، در مـورد بـرخی از آدمها از طریق نمایش عنـاصر بیرونی بـه ما میرسد؛  مثل دختر خدمتکاری که در طول داستان پزشک میشود؛ و در برخی از موارد، از طریق نمایش تفاوتهایی در شیوهی استدلال آدمها؛ مثل تفاوتی که در جزئیاتِ بحث مربوط به دیالکتیک در سه دورهی متفاوتِ تاریخی (حوالیی کودتای بیست و هشت مرداد، پیش از انقلاب سال 57، و بعد از انقلاب)، به چشم میخورد. و همین جاست که بحثهای طولانی و ظاهـراٌ تکراری و نالازم، در رمان اعتبار حضور مییابند. به عبارت دیگر، تفاوتهای موجود در این جزئیات، در کنار دیگر سازههای فردی و فرهنگی، در نمایش تحول ذهنیی کل جامعه نقشی تعیین کننده دارند. 

به یاریی این ابزار است که بر بال باد نشستن، در حد توان یک رمان، نمایی نسبتاٌ کامل از فضای ذهنی/ فرهنگیی ایران آن سالها را تصویر کرده است. به سبب ویژگیهای یاد شده، نمیتوان از این رمان خلاصهای به دست داد که قادر به نمایش فضای کلیی آن باشد. از این رو، فقط به چند فرازِ مؤثر در فضاسازیی فرهنگیی رمان اشاره میکنم.

جمیله، زنی است از بازماندههای خاندان قاجار،  با شخصیتی مستقل، که حتا نام انتخابیی خانواده را بر خود نمیپذیرد و آن را از نزهتالملوک به جمیله تغییر میدهد؛ پیروِ مُد اشرافی/ غربی است؛ در جوانی (دههی بیست خورشیدی)،  در میهمانیها و عروسیها اسپانیولی میرقصد؛ در میانسالی سازمان ملل متحدهی زنان را در خانهاش تشکیل میدهد؛ طرفدار سرسخت هیتلر است، عکس  بزرگ او را قاب کرده و سر بخاری گذاشته است، و در هنگامهی جنگ، مدام در بحثهای خود برای او آرزوی پیروزی میکند، چرا که آلمانیها را پسرعموی ایرانیها میداند؛ در عین حال، جوجه کباب را به این دلیل با دست میخورد، که ملکهی انگلستان اجازه داده است؛ با این که، به پیروی از تفکر هیتلری، سخت ضد یهود است، یکی از نزدیکترین و وفادارترین دوستانش، مونا، یهودی است. این زن، در اوج دوستی و معاشرت نزدیک با مونا، در مرگ هیتلر اشک میریزد و دَم میگیرد: هیتلر من، هیتلر نازنین من، آلمان من، آلمان نازنین من (ص 208).

محمود، همسر جمیله، از خانوادهای غیراشرافی است؛ با افراد مهم حزب توده رفت و آمد و بحث سیاسی دارد و در جلسات آموزشیی حزب شرکت میکند، و در آموزههای آنها جنبهای از واقعیت را میبیند؛ در عین حال، سخت پیرو عرفان و خانقاه است؛ رد پای تئوریی نسبیت اینشتین را در نهجالبلاغه و در عرفان سراغ میگیرد، و دربارهی همهی امور زندگی، از جمله اینشتین و تئوریی او، با پیر خود، حضرت ذوالریاستین مشورت میکند؛  ودکا میخورد و در عین حال، نمازش ترک نمیشود، با همهی آمد و شدی که در طول عمر خود با گروههای مختلف سیاسی دارد، همواره، هم طرفدار خانقاه و هم طرفدار نهضت دکتر مصدق باقی میماند.

مهندس ابهری، یکی از شخصیتهای ردهی بالای حزب توده، بسیار باسواد و مسلط به فلسفههای زمانه، به دستور حزب، با بدرالزمان، زنی از این خانوادهی اشرافی ازدواج کرده، بدون عشق، و حتـا گاه بـا نفـرت، با این زن زنـدگی میکند. اما در دل، عاشـق جمیله است. با این که در میان حرفهایش از پیشرفت زنان اظهار خوشوقتی میکند و میگوید آینده مال زنان است،  به زنش -- که به عشق او نسبت به جمیله پی برده و از شدت اضطراب به بیماریی روانی مبتلا شده-- کوچکترین اهمیتی  نمیدهد. و از این فراتر، باوجودی که شخصیت جمیله را تحسین میکند، دلش میخواهد از طریق سرکوب شخصیت، به او دست یابد: مهندس ابهری[...] هر بار دچار این احساس میشد که به بروجرد برگردد و زن [جمیله] را یک دست مفصل کتک بزند. (ص 194).

 البته کتک زدنِ زن، کارِ اکثر مردانِ رمان است.  شهرنوش، بدون آن که وضعیت و موقعیت زن در جامعه را بهصورت وصلههای ناهمرنگ به بدنهی کار چسبانده باشد، در طول رمان، افزون بر نشان دادن فرودستیی زن (صرف نظر از فقر یا ثروت خانواده)،  بر ستمی که روان فرهنگیی جامعه بر زندگیی زنان روا میدارد، نیز با تواناییی شگفتانگیزی انگشت میگذارد. و در این رهگذر، هم  در نمایش زنستیزیها، بیش از هر مرحلهی دیگر رمان، از روایت فاصله میگیرد، و هم نااگاهی و فقر فرهنگیی برآمده از فقر اقتصادی را در مضاعف بودنِ ستم بر زنانِ خانوادههای فرودست، به روشنی تصویر میکند. زندگیی خانومی، اوج دردناک این درونمایه در رمان است. (صص87 تا 103)

با این ویژهگیها میتوان ادعا کرد که تا جایی که به نمایش تضادهای اجتماعی/ فرهنگی/ و سیاسی مربوط میشود، رمان بر بال باد نشستن، گونهی رمان تاریخی (در زبان فارسی) را ارتقـاء بخشیده است.البته یادآوریی این نکته هم ضروری است که برخی از فَکتهای تاریخی در این رمان، دست کم بنا به دانستههای من، محل تردید است. مثلاٌ: عصر همان روز (29 مرداد 1332) دکتر مصدق و یارانش دستگیر شدند. آنها را به باشگاه افسران منتقل کردند. سرلشگر زاهدی از او استقبال به عمل آورد و مصدق به او تبریک گفت (ص 337) . یا جا به جا به تحلیلهای سادهانگارانهای از روندهای سیاسی (به ویژه در مورد حرکتهای حزب توده) بر میخوریم. البته بیشترینهی این نوع تحلیل و تفسیرها از زبان شخصیتها بیان میشود، که کاملاٌ به جا نشسته است. چرا که جزئی از نمای کلیی آگاهیی جامعه را رقم میزند. اما تحلیلهایی از این دست، در روایت راوی هم دیده میشود. مثلاٌ: مهندس ابهری عضو برجستهی حزب توده که پس از 28 مرداد 32 به شوروی گریخته، و حـالا در جـلسـات پلنوم چهارم حـزب تـوده، در شـوروی، حضـور دارد. راوی دربارهی ذهنیت او میگوید: از حزب سر خورده بود، اما در عین حال به این فکر میکرد که بیشتر از آن آلوده به مسائل حزبی است که بتواند پایش را از معرکه بیرون بکشد (ص 532).

بخش پایانیی رمان، سفر خروج نام دارد. زمان، سالهای نخستین نظام تازه است، شاید سالهای 61 یا 62 خورشیدی. کیومرث، فرزند جمیله و محمود، که همسر، خواهر، و بسیاری از دوستانش اعدام شدهاند، همراه با دختر یازده سالهاش سیمین، از راه کوههای کردستان و بر پشت اسب به مرز خروجیی ایران رسیده است. خاک ترکیه را روبهرویش میبیند:

بلد راه گفت: آن جا مرز ترکیه است. کیومرث به زمینی نگاه کرد که هیچ تفاوتی با زمین زیر پایش نداشت. [...]  لبخند زد. بعد به یاد ابراهیم پیامبر افتاد. آن مرد بزرگ نیز از شهر خود گریخت. اما شبانه بازگشت و به معبد رفت. هاتف معبد ندا درداد: ابراهیم رفتی اشتباه کردی، بازگشتی دوبار اشتباه کردی. و کیومرث لبخندش را فرو خورد. در میانهی دو مرز، مانده بود که برود یا بازگردد.

اوت 2004

بالاي صفحه

2004 by Maliheh Tirehgol. 
To Editor: ghorfeh@mtirehgol.com For Technical Support: techsup@mtirehgol.com
This page was last updated on 09/17/2016 .